#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_108
تشکر و خداحافظی می کند. سیگاری آتش می زند و به آدرس ها نگاه می کند. باید اول با مادرش صحبت کند، بعد اگر او دوست داشت، سراغش برود و شماره ی مادرش را بدهد تا با هم حرف بزنند.
خیره به سقف، سیگار را دود می کند که آلارم اسکایپ بلند می شود.
مادر است. سیگار را خاموش می کند و راست می نشیند.
- سلام مامان.
لبخند مهربان مادر، دلتنگ ترش می کند.
- سلام مامانم... خوبی؟
- خوبم... خونه نبودی؟
- نه عزیزم... بچه های خیریه یه جشن گرفته بودن... هنوز که صدات گرفته؟
- طول می کشه عادت کنم به این آب و هوا و آلودگیش.
- یه داروی ضد آلرژی بگیر؛ یا پیش دکتر برو.
سر تکان می دهد.
- با خودم دارو آوردم...
- چیکار می کنی؟ کارا خوب پیش می ره؟ دفترو راه انداختی؟
- آره، خوب پیش میره... با نامدار در تماسم... قراره اوردر لیستو تهیه کنم و بفرستم... مامان! یه فایل برات فرستادم، ببینش.
romangram.com | @romangram_com