#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_106
اسکایپ را باز می کند و روی عکسش کلیک می کند. جواب نمی دهد.
برایش می نویسد: کجایی مامان؟ می خواستم سورپرایزت کنم. بیدارم؛ باهام تماس بگیر.
فایل ویدیوی ظهر را برایش سند می کند و با بسته ی سیگار، لم می دهد گوشه ی کاناپه.
شبها، تنهایی و غربت بیشتر آزار می دهد. دلش برای همه چیز تنگ شده؛ خیابانهای منهتن، تماشای دریا، آفیس شیک ِ کمپانی، اتاق سفید و خلوتش، رفتن به کلاب با دوستانش، قدم زدن با جسی و خندیدن به حرکات آزاد و کودکانه اش، سوارکاری، یاشت سواری با باب، وقتی یک آهنگ کانتری قدیمی از ویلی نلسن می خواند و روی باربکیو، ماهی کباب می کند؛ و بیشتر از همه، مادرش، ب*غ*ل کردنهای عاشقانه اش، نگاه مهربانش وقتی صبح تا عصر، او را ندیده و لحن صداش وقتی اسمش را تکرار می کند...
نباید بگذارد دلتنگی، اراده اش را سست کند. نامدار باید بفهمد پسرش می تواند.
به ساعت نگاه می کند؛ نه و نیم شب.
گوشی را برمیدارد و شماره ی خانه ی ایران خانوم را می گیرد.
بعد از چند بوق، صدای مردانه ای جواب می دهد.
- بفرمائید؟
- سلام...
نمی داند چه بگوید.
- سلام... بفرمادید...
- اِم... می خوام با ایران خانوم صحبت کنم.
- نیستن... شما؟!
romangram.com | @romangram_com