#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_105
به ساعت نگاه می کند. مادرش هنوز خواب است. دوست دارد زودتر این تصاویر را تماشا کند، شاید دلتنگی باعث شود بی توجه به حرف نامدار، بیاید تا از نزدیک این محله را دوباره ببیند.
وحید با شماره ای که گرفته، تماس می گیرد. خودش را معرفی می کند و آدرس ایران خانوم را می پرسد. به او اشاره می کند شماره را در گوشی بزند و تماس را قطع می کند.
- این شماره ی خونه ی ایران خانومه... معلومه اونم مثل مادرت بالا نشین شده... ناموسا عجب خونه ی خسته ای! دیگه نمیشه توش زندگی کرد. جون میده واسه کوبیدن و آپارتمان سازی.
تا رسیدن به ماشین، درباره ی خانه های قدیمی و خراب کردن و برج ساختن حرف می زند.
اینبار ماشین را جریمه نکرده اند.
وحید سرحال می شود و با شیطنت می گوید: امروز کلپچ یا دیزی؟ انتخاب کن!
می خندد و سیگاری روشن می کند.
- هیچ کدوم... کباب مهمون من!
وحید هم می خندد.
- به قول بچه محلامون، طلبه ی کباب شدی؛ ناموسا نگی نه! حالا که مهمون شماییم، امشب همه رو می پیچونیم، شام سه تایی میریم نایب.
******
از رستوران که برمی گردد، یکراست می رود سراغ لپ تاپ تا با مادرش حرف بزند.
اگر انجمن نباشد، در خانه بیکار است و مطالعه می کند.
romangram.com | @romangram_com