#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_104
زن، اخم می کند.
- الان آقامون خونه نیست، نمیشه.
وحید می گوید: زیاد مزاحم نمیشیم... از همین جلوی در هم کافیه.
زن، در را کامل باز می کند.
- از همین جلوی در... آقامون میاد شاکی میشه.
بعد خودش می رود طرف حوض وسط حیاط که پسر بچه ای پنج، شش ساله، کنار سبدهای سبزی نشسته و با آب حوض بازی می کند.
- ای ذلیل بشی بچه... خودتو خیس کردی... نگا؟ همه ی جونت نم ورداشت... توله سگ! سینه پهلو کنی پرتت می کنم وسط کوچه!
گوشی را درمی آورد و از حیاط و باغچه ی کوچک و بدون گیاهش تصویر می گیرد. دور تا دور حیاط، ایوانی کوتاه است و اتاقها و پنجره های چوبی قدیمی دارد. گوشه ی حیاط، لانه ای با تخته چوب و فنس درست کرده اند و چند مرغ و خروس، در باغچه می چرخند. پلکانی هم به طرف زیرزمین می رود که طاقش قوس دارد.
از ستونهای ایوان، پله ها و موزاییکهای کهنه و شکسته ی کف حیاط، درخت خشک شده ی باغچه و هرچه به نظرش برای مادر جالب می رسد، تصویربرداری می کند.
زن، همچنان با پسربچه و سبزی ها درگیر است و یک نگاهش به آنها، که از در، وارد نشوند.
از در ورودی و کوچه و سقف طاقی ِ سر کوچه هم فیلمبرداری می کند و باز سخت است تصور کند زمانی مادرش در این کوچه و خانه و اتاقها زندگی کرده و خاطره دارد.
وحید از زن می پرسد از ایران خانوم آدرسی دارد یا نه.
زن، شماره ای را می دهد و می گوید: این شماره ی آقامونه... آدرس و شماره ی ایران خانومو از خودش بگیرین.
وحید شماره را در گوشی اش سیو می کند و خداحافظی می کنند.
romangram.com | @romangram_com