#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_102

- کوچه ی فلاحت؟ توکلی؟... اسمش چی بود؟

وحید به او، پرسشگر نگاه می کند.

می گوید ناصر و وحید، بلند تکرار می کند : ناصر... ناصر توکلی.

- ناصر توکلی... کوچه فلاحت... چیکاره بود؟

بلند می گوید: برنج فروش... همین اطراف مغازه داشته.

پیرمرد، چند لحظه، خیره به آنها فکر می کند.

- ها!... آقا ناصر... آره... آقا ناصر توکلی... خیلی ساله اینجا نیستن... کار و کسبش رونق گرفت، رفتن بالا شهر.

وحید می گوید: می دونیم پدرجان... خونه ش یادته؟ کوچه فلاحت، کدوم خونه بودن؟

پیرمرد دوباره کمی فکر می کند.

- خونه از خودش نداشت تا اونجا که خاطرم میاد... تو حیاط ایران خانوم میشستن... بچه ش نمی شد... خیلی سال بود زن گرفته بود ولی بچه نداشتن... مرد خوبی بود... ازش خبر دارین؟

می گوید: خوبه... از ایران رفته... گفتید خونه ی ایران خانوم بودن؟ کدوم خونه؟ پلاک چند؟

- پلاکشو نمی دونم... در دوم میشه... خود ایران خانومم از اینجا رفته.

- یعنی الان کسی توی اون خونه نیست؟

- چرا... چند ساله خونه رو دربست کرایه داده اما خبر ندارم الانم هستن یا نه... از همساده ها بپرسین، بهتون می گن.

romangram.com | @romangram_com