#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_101
- آسد مرتضی... سر گذر عطاری داره... دیگه از اون قدیمی تر نمی شناسم.
کوتاه تشکر می کنند و به جایی می روند که مرد، با چشم نشان داده.
مغازه ای کوچک که بوی کهنگی و گیاهان خشک می دهد، همان عطاری ست که دنبالش می گردند.
پیرمردی لاغر، با کتی که بزرگتر از سایزش است و کلاهی پشمی، پشت میز کهنه ای نشسته.
- سلام پدرجان.
بلند جواب می دهد.
وحید آرام می گوید: فکر کنم گوشاش سنگینه.
به کلاه ِ پیرمرد نگاه می کند که گوشهاش را پوشانده.
- یعنی چی؟!
آرام می گوید " یعنی کره!" و صداش را بالا می برد.
- خسته نباشی پدر جان... خدا قوت.
پیرمرد سر تکان می دهد.
- پدرجان؟ تو این کوچه ی فلاحت پیشه، قدیم یه توکلی نامی زندگی می کرد... یادته؟
romangram.com | @romangram_com