#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_284
- دشمنت شرمنده باشه برو . این خانم منم ببر.
تا مرده اومد بیاد طرفم . جیغ زدم و گفتم :
- من هیچ جا نمیرم
اون مردم بعد از این که دید فایده نداره با شونه های افتاده رفت
ماکان دستم و گرفت و با التماس گفت :
- تو رو خدا برو الین . خواهش میکنم برو .
- با گریه دست کشیدم به صورت خونی ماکان و گفتم :
- نمی رم ماکان . من هیچ حا نمی رم . اگه قرار اتفاقی بیوفته . اگه قسمت بمیریم . دوتایی با هم میمیرم .
با گریه گفت :
- لعنتی بهت میگم برو . جون ماکان برو .نمیخوام واسه تو اتفاقی بیوفته .
بعد میون گریه خندید و گفت :
- مگه همیشه نمیخواستی از شر من خلاص بشی . بهت که گفتم فقط وقتی ولت میکنم که بمیرم . پس حالا وقتشه . برو الینم . تو رو قرآن برو .
چشمام و بستم و یه لحظه به نبود ماکان فکر کردم . احساس کردم یه درد تو قلبم پیچید . نه ، نمی شد . نمیتونستم .
خدایا ماکان چی داشت میگفت ؟ از شر ماکان خلاص بشم ؟ مگه می تونم دیگه ؟ دلم نمیخواست چشمای گریونش و ببینم . دلم نمی خواست ناراحتیش و ببینم . دلم نمیخواست درد کشیدنش و ببینم .
چرا این قدر احمقم . چرا این قدر غدم . من این پسر دیونه رو دوسـت دارم . این پسر خود خواه و زورگو رو میخوام .فقط خودم و گول میزدم . این که بهش عادت کردم و...
ولی من عاشقش شده بودم . عاشق بودم و خودم و زده بودم به نفهمی. به خریت . دیگه نمی تونم بدون اون .دیگه نمیتونم بدون چشماش زندگی کنم . دیگه نمی تونستم غیر گرمای آغوش جای دیگه ای آروم باشم .
با چشمای گریون زل زدم تو چشمای به خون نشسته اش و با هق هق گفتم :
- کجا آخه برم ؟ دیگه نمیتونم بدون تو ماکان !!! من.... من .. دوست دارم .
romangram.com | @romangram_com