#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_285
ماکان با چشمای گرد شده با تعجب نگام کرد .
حالا دیگه از ته قلبم مطمئن بودم . با گریه دستاش و گرفتم تو دستم و گفتم :
- آره دوست دارم .میفهمی ؟ باورت میشه ؟ نه میدونم باورت نمیشه . چون خودمم باورم نمیشه . ولی من دوست دارم . نمیخوام از شرت خلاص بشم .
ماکان میون گریه زد زیر خنده و گفت :
- می خوای کاری کنی که آرزو به دل نمیرم ؟
دستش و گرفتم وچسبوندم به لبم و آروم ب*و*سیدمش و گفتم :
- حق داری بخندی . خودمم باورم نمی شه . نمیدونم چی شد ولی دوست دارم ماکان . الان همه زندگیمی .جونمی . بدون تو هیچ جا نمیرم .
با گریه داد زد :
- بسه لعنتی بسه . من همونم که بیچارت کردم . من همونم که دزدیدمت و مجبورت کردم زنم بشی . همه این بدبختیا گردن منم . هر بلایی هم سرم بیاد حقمه . به همه بدی هام فکر کن و برو . می سوزی لعنتی !!!
منم با گریه داد زدم :
- به جهنم با هم میسوزیم .
میون جر و بحثمون . یکدفعه یه دستی منو کشید کنار . نفهمیدم چی شد . فقط میون اشک دیدم که دوتا مرد که انبرای بزرگ دسشون بود رفتن تو ماشین .
خدا یعنی کمک بود ؟ یعنی ماکانم و نجات میدن ؟ خواستم برم سمت ماشین که یه دستی دورم حلقه شد و من و از ماشین دور کرد . با تمام توانم جیغ میزدم و دست و پا میزدم که برم پیش ماکان . واسم مهم نبود که حال خودم بد . واسم مهم نبود که میون مردمم و دارم اینجوری بیتابی میکنم فقط میخواستم هر جور شده خودم و به ماکان برسونم .
همه چی واسم تو مه می گذشت . تلاش من واسه نزدیک شدن به ماشین . تلاش اون دوتا مرد تو ماشین برای بیرون آوردن ماکان . تلاش مردم بیرون ماشین با کپسولای کوچیک آتیش نشانی واسه این که جلو آتیش گرفتن ماشین و بگیرن .
داشتم از حال میرفتم . فقط تونستم ماکان و ببینم که اون دوتا مرد زیر کتفاش و گرفتن و اون هم در حالی لنگ لنگون راه میره میاد طرف من
دیگه هیچی نفهمیدم . هر جور بود خودم و از دست اونایی که من و گرفته بودن خلاص کردم . اون هام که دیدن همه چی امن ولم کردن .
خودم و رسوندم جلو ماکان . ماکان تا منو دید با همون پای زخمیش نشست رو زمین . خودم و انداختم تو ب*غ*لش و از ته دل گریه کردم .
با دستاش صورتمو قاب گرفت و گفت :
romangram.com | @romangram_com