#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_278
- سلام جناب سرهنگ . مرسی خوبم . بابا هم خوبه . شما خوبید ؟
نمیدونم اون چی گفت که بعد از جند لحظه گفت:
- هیربد الان تو جاده دنبالمونه . حرکاتش عادی نیست
..
- من الان پلور رو رد کردم .
..
بعد شماره ماشین هیربد و واسه طرف خوند و بعد از یکم حرف زدن قطع کرد .
فوری گفتم :
- چی گفت ماکان ؟
لبخند اطمینان بخشی بهم زد و گفت :
- نگران نباش . گفت الان به ماشین های گشت تو راه خبر میده . تو آروم باش.
ولی نمیتونستم آروم باشم . جاده خلوت بود . از شهر خارج شده بودیم . غیر از کوه و دره هیچ چیز دیگه ای نزدیکمون نبود که باعث بشه نگرانیم کم بشه .
دوباره با صدای بوق از ترس یه تکونی خوردم و با وحشت عقب رو نگاه کردم .
با ترس به ماکان نگاه کردم و گفتم :
- این دیونه داره چی کار میکنه ؟
عصبی سرش و تکون داد و گفت :
- نمی دونم . دیونه شده واقعا
یکدفعه یه صدای وحشتناک اومد و بعد هم یه ضربه محکم به ماشین خورد که باعث شد پرت بشم جلو .اگه کمربند نبسته بودم با سر رفته بودم تو شیشه .
romangram.com | @romangram_com