#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_279

یه جیغ زدم و محکم صندلی رو چسبیدم . روانی با ماشینش از پشت کوبید به ماشین ما .
ماشینشم شاستی بلند بود و تسلط بیشتری به ماشین ما داشت .
ماکان برگشت سمت منو گفت :
- آروم باش الین نترس . ولی هنوز حرفش تموم نشده بود که این دفعه ماشینش رو با قدرت بیشتری به ماشین ما کوبید
ماکان هم هول شده بود و زیر لب فقط فحش میداد . من که دیگه اشکام با سرعت داشت میومد پایین . به حد مرگ می ترسیدم
ماکان برگشتم سمتم و گفت :
- الین محکم رو صندلی خودت و نگه دار باشه ؟
هیچی نمی گفتم . انقدر ترسیده بودم که حرف زدنم یادم رفته بود و فقط گریه میکردم .
با صدای داد ماکان با تعجب بهش نگاه کردم .
- با توام الین . میفهمی چی میگم ؟
با گریه نگاش کردم . و سرم و تکون دادم .
ت اون حال خندید و گفت :
- خوبه . خوبه دختر خوب .
میدونستم همه این کاراش به خاطر این که من آروم باشم وگرنه نگرانی خودش از من بیشتر بود
ضربه بعدی که به ماشین خورد منو از فکر آورد بیرون . ماکان سعی می کرد نذاره ازش سبقت بگیره . ولی تو یه لحظه اومد کنار ماشین و قبل از این که ماکان بتونه ازش سبقت بگیره از کنار کوبید به ماشین
بدبختی اینجا بود که یه طرفمون هم دره بود و درست نمیشد کاری کرد . ماکان به سختی ماشین و کنترل کرد و از ماشن هیربد جلو زد . من که از ترس چسبیده بودم به صندلی .
هیربد هم همین جوری از پشت میکوبید به ماشین و سعی میکرد که از کنار بکوبه به ماشین . این می خواست ما رو بکشه .من میدونم .
نمیدونم چی شد که هیربد تونست ماشین و برسونه کنار ما. داشت قلبم میومد تو دهنم . از رو به رو هم داشت ماشین می اومد ولی احمق اصلا واسش مهم نبود .

romangram.com | @romangram_com