#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_277

- دیدم هیچی نخوردی گفتم شاید گرسنه ات بشه .
بعد ظرف غدایی رو که گرفته بود گذاشت رو صندلی عقب و سوییچ و از دستم گرفت و ماشین و روشن کرد و راه افتاد .
نا خودآگاه یه لبخند گنده اومد رو صورتم که همه دندونام معلوم شد . واسه این که لبخندم و نبینه روم رو به سمت خیابون کردم .
پس هنوز حواسش بهم هست
نمیدونم چه مدت گذشته بود . تو خواب و بیداری بودم . که باصدای بوق ماشین و سبقت بدی که ماکان گرفت . چشمام تا آخرین حد ممکن باز شد . - این چرا این جوری رانندگی میکنه ؟
برگشتم سمتش تا یه چیزی بهش بگم ولی از دیدن قیافه نگران و کلافش دهنم بدون حرف بسته شد .
با تردید گفتم :
- ماکان اتفاقی افتاده ؟
همون جوری که از آینه داشت عقب و نگاه می کرد با شک گفت :
- نه . نگران نباش
ولی من نگران بودم . سرم و برگردوندم عقب و نگاه کنم که ماکان گفت:
- برنگرد الین
ولی دیر شده بود . من عقب رو دیدم . چیزی که نباید می دیدم و دیدم و واسه یه لحظه قلبم اومد تو دهنم . احساس کردم خون دیگه تو بدنم جریان نداره
با بهت برگشتم سمت ماکان و گفتم :
- اون...اون هیربد نه ؟
ماکان با نگرانی نگام کرد و آروم دستم و گرفت . گفت :
- آره هیربد . نگران نباش الینم نگران نباش
بعد موبایلش و در و آورد و نمیدونم با کی تماس گرفت و گفت :

romangram.com | @romangram_com