#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_259

نمیدونم کدوم آدم احمقی همچین پیشنهادی رو بهش کرده بود و مهمتر از همه با کی بوده که حالا میخواد بندازه گردن من . بهش گفتم واسم مهم نیست که چی کار میکنه . گفتم حتی اگه می خواد می تونه از من شکایت کنه چون دیگه واسه من کوچیکترین ارزشی نداره و دیگه حتی به چشم خواهری هم نگاش نمیکنم و فکر نمیکردم اینقدر آدم کثیفی باشه .
- خیلی ناراحت بودم . چطور تونسته بود تا این حد خودش رو پایین بیاره . حتی اگه با ماکان هم ازدواج میکرد در آینده اون به چشم یه زنه ه*ر*زه و دروغ گو نگاش می کرد .
با صداش از فکر اومدم بیرون .
- نمیخوام بگم تو این مدت چی کشیدم . تانیا کوتاه نیومد و به خانوادش گفت . پدرش اومد سراغم اول دوتا سیلی آبدار بهم زد و بهم یاداوری کرد که بودنش اینجا باعث نمیشه که ایرانی بودنش و فراموش کنه و نمی ذاره من هر غلطی دلم بخواد بکنم و باید پای کاری که کردم وایستم
هیربد باهام دعوا کرد و بدترین حرفا رو بهم زد . داشتم داغون میشدم الین .
دلم واسش سوخت . بی گ*ن*ا*ه محکوم شده بود و گ*ن*ا*هکار
- بابای تانیا ازم شکایت کرد . وقتی پلیس دستگیرم کرد احساس میکرد دیگه دنیا واسم به آخر رسیده و آدمی به بدبختی من وجود نداره . بابا وکیل گرفت و به هر دری می زد بیگ*ن*ا*هی منو ثابت کنه . تا اینکه ...
به اینجا که رسید بغض نذاشت حرف بزنه . چند تا نفس عمیق کشید تا تونست خودش رو کنترل کنه و بعد از چند لحظه گفت :
- تا اینکه بهم خبر دادن که تانیا خود کشی کرده . باورم نمیشد این کار و کرده باشه . نفمیدم خودم و چه جوری به اونجا رسوندم . باباش انگار یه روز پیر شده بود . من و که دید محکم ب*غ*لم کرد و گریه کرد . داشتم دیونه میشدم .
از طرفی از رفتار بابا ی تانیا تعجب کرده بودم . یکم که آروم شد واسم تعریف چه اتفاقی افتاده بود .
تانیا تو خونه تنها بوده وقتی که خانوادش برمی گردن میبینن تو حمام رگ دوتا دستاش رو زده بوده . وقتی اونها میرسن تموم کرده بوده .
حال ماکان خیلی بد بود . از زور بغض نمی تونست حرف بزنه . دلم واسش سوخت . رفتم واسش یه شربت درست کردم و به زور دادم خورد تا یکم آروم بشه . حدود یه ربع نشسته بود بی حرف یه گوشه رو نگاه میکرد . منم زل زده بودم بهش و از کلافگیش از بغض تو صداش و از ناراحتیش داشتم غصه میخوردم .
نتونستم تحمل کنم . آروم رفتم کنارش نشستم و دستم و گذاشتم زیر چونش و سرش و برگردوندم طرف خودم . با چشمای خیس داشت نگام می کرد .
آروم گفتم :
- دیگه هیچی نگو . دلم نمی خواد حالت اینجوری بد باشه . بسه . از اولم اشتباه کردم که گفتم تعریف کنی .
به لبخند تلخ زد و آروم دستش و انداخت دور شونم و منو کشید طرف خودش و آروم گفت:
با این اتفاقهای پیش اومده این حقت که بدونی چه اتفاقهایی واسه من افتاده . فقط این همیشه اذیتم کرده که چرا من که هیچ کاره بودم تو این قضیه واسم یه عذاب وجدان ابدی واسم موند که هیچ جوره نمیتونم ازش خلاص بشم .
میدونی تانیا قبل از مردنش یه نامه گذاشته بود و گفته بود که من بی گ*ن*ا*هم و واسه این من علاقه اش رو بپذیرم این نقشه رو کشیده بوده

romangram.com | @romangram_com