#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_260

ولی فکر نمیکرده من کوتاه نیام . فکر می کرده من می ترسم و زود قبول میکنم که باهاش ازدواج میکنم . ولی وقتی که عکس العمل باباش رو میبینه و ماجرا به شکایت می رسه پشیمون میشه ولی کاری از دستش دیگه بر نمیومده و از طرفی هم روش نمشده بره به باباش حقیقت و بگه که گول یکی از هم کلاسیهاش رو خورده و باهاش بوده
الین وقتی تانیا مرد دو ماه حامله بوده . واسه همین هم دیگه نتونسته تحمل کنه و خودکشی کرده
با دهن باز به ماکان نگاه میکردم . باورم نمیشد انقدر احمق بوده باشه . با تعجب پرسیدم :
- باباش هم نامه رو خونده بود ؟
- آره واسه همین رفتارش با من عوض شده بوده .
از یه چیزی سر در نمیاوردم . پرسیدم :
- پس مشکل هیربد الان با تو به خاطر چیه ؟ تو که بی گ*ن*ا*هیت ثابت شده بود؟
- وقتی که این اتفاق افتاد هیربد انگلیس نبود . رفته بود هلند . با من که حرف نمی زد . منم واسه این که ناراحتش نکنم نذاشتم بابا بهش خبر بده . خانواده تانیا هم بعد از خاکسپاری کارهاشون و کردن و برگشتن ایران .
باباش می گفت دیگه تحمل اینجا بودن رو نداره . وقتی هیربد برگشت یه چند روزی بود که خانواده تانیا رفته بودن . به بابا گفتم که باهاش صحبت کنه و بهش خبر بده .
یه نفس عمیق کشید و گفت :
- وقتی که فهمید دیونه شد . در و به دیوار کوبید . چند روز دائم سر خاک تانیا بود . جوری که حالش بد شد و بردنش بیمارستان . یکم که حالش بهتر شد ، تازه اومد سراغ من . هر چی بهش گفتم ماجرا چی بوده و چه اتفاقی افتاده باورش نشد .
خانواده تانیا هم نبودن که اونها باهاش صحبت کنن و حرفام و باور کنه . شد یه آدم کینه ای که فقط حرف خودش رو میزد و حرف هیچ کس و هم باور نداشت .
بعد غمگین نگام کرد و گفت :
- خیلی تو اون دوران حالم بد بود الین . از یه طرف کاری که تانیا باهام کرد و تهمتی که بهم زد ، داغونم کرد و بهم فشار آوردو از یه طرف هم خودکشی تانیا و ماجرای حامله بودنش. از اون طرفم هیربد
اشک تو چشماش جمع شده بود و کلافه دستی به صورتش کشید و گفت :
- هیربد واسم مثل داداشم بود ولی الان تبدیل شده بود به دشمن خونی من . این واسم خیلی سخت بود . ما از بچگی با هم بزرگ شده بودیم هر چی اتفاق مهم تو زندگیم بود ، همیشه هیربد هم کنارم بود و جدا از هم نبودیم . حالا دیگه انقدر ازم متنفر بود که حتی نمی خواست منو ببینه . اون هم تو ماجرایی که من توش کوچکترین دخالتی نداشتم ...
آروم دراز کشید رو مبل و سرش و گذاشت رو پام . خیلی قیافش داغون بود . معلوم بود از نظر فکری حسابی به هم ریخته است . دلم سوخت . آروم دستم و تو موهاش کردم و آروم شروع کردم به بازی کردن با موهاش . چشماش رو بست و یه لبخند محو نشست رو لبش . بعد از چند لحظه همون جوری که چشماش بسته بود گفت :
- هیربد نمی تونست با خودش کنار بیاد . کارش به دکتر و قرص اعصاب رسید . هیچ وقت فکر نمی کردم که این قدر تانیا رو دوست داشته باشه . دائم داشت م*س*ت میکرد . رفتم سراغش و باهاش دعوا کردم . گفتم هر بلایی که می خوای سرم بیار ولی خودت و اینجوری نابود نکن . ولی اهمیتی بهم نداد و و با خونسردی گفت :

romangram.com | @romangram_com