#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_250
منم همین جوری زل رده بودم بهش و نگاش میکردم . وقتی خیالم راحت شد که تو ماشین کنارم نشست چشمام و بستم . اونم آروم گونه ام و نوازش کرد و بعد راه افتاد .
کمکم کرد تا روی مبل نشستم . بعد هم رفت تو آشپزخونه و یه شربت غلیظ درست کرد و مجبورم کرد تا آخرش بخورم . یکم حالم بهتر شد . کمکم کرد مانتوم رو در بیارم . یکم که حالم بهتر شد .
به چشمای منتظر ماکان نگاه کردم . میدونستم خیلی نگران و میخواد بدونه چی شده ولی منتظره من خودم بگم . این کارش واقعا واسم ارزش داشت .نمیدونستم بعد از گفتن حرفام چه عکس العملی نشون میده ولی مهم نبود . باید می گفتم . درست ترین کار همین بود .
آروم گفتم :
- چند وقت بود که یه نفر مزاحم میشد خونه و راجع به دختری به اسم تانیا صحبت میکرد . از ترسم نگاش نمی کردم . به خاطر این که پشیمون نشم سریع گفتم .:
- تا این که خودش رو معرفی کرد . فهمیدم که هیربد .
با صدای عصبی و دو رگه ماکان سرم و بلند کردم و به قیافه عصبی و دلگیرش نگاه کردم :
- پس چرا به من حرفی نزدی ؟ اینقدر من غریبه ام ؟
اشکم و از رو گونه ام پاک کردم و گفتم :
- نه . اون روز اول که زنگ زد من نمیدونستم کیه . یادته همون شب راجع به تانیا ازت پرسیدم . ولی تو بهم دروغ گفتی . من فهمیدم . ولی به رو خودم نیاوردم .
تازه اون موقع نمیدونستم کیه . ولی یه بار تو خیابون جلوم و گرفت و فهمیدم که اونه .
داد زد :
- الین چطور تونستی بهم نگی اون اون ع*و*ض*ی مزاحمت شده ؟ آخه چرا نگفتی ؟
با گریه گفتم:
- نشد . میخواستم بگم ولی هر دفعه یه چیزی پیش اومد . یه شب به خاطر دیر اومدنم باهام دعوا کردی . یه شب سر عکس ها با هم بحث کردیم . میفهمی ؟ میخواستم بهت بگم .
عصبی داشت طول و عرض اتاق و طی میکرد . یکدفعه انگار یه چیزی یادش اومده باشه عصبی برگشت طرفم جوری که ترسیدم . از قرمزی چشماش ترسیدم .
اومد جلوی پام رو زمین نشست و نگاه ملتمسش رو تو چشمام دوخت با صدای خش داری گفت :
- امروز چی شد که اینجوری ترسیدی ؟ حرف بزن .
romangram.com | @romangram_com