#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_251

یه نگاه به چشماش کردم . عصبانی بود . ناراحت بود . دلخور بود . ولی منو که نمیکشت . باید بهش می گفتم . با هق هق گفتم :
- ماکان اومد سر راهم و گرفت ، بهم گفت باید ازت طلاق بگیرم . بهم گفت اگه ازت طلاق نگیرم یه کاری میکنه که آبروم و ببره که تو خودت ... خودت ... منو از خونه پرت کنی بیرون .
با ترس بهش نگاه کردم که عکس العملش رو ببینم . احساس کردم از تو چشماش داره آتیش میزنه بیرون . عصبانی از جاش بلند شد و شروع کرد راه رفتن .
خیلی سعی داشت عصبانیتش و کنترل کنه . ولی رگای گردنش بدجور زده بود بیرون . داشتم از ترس سکته میکردم . ولی وقتی تا اینجا گفته بودم باید بقیه اش رو هم می گفتم. با صدایی که از ترس بریده بریده شده بود گفتم :
- ماکان . هیربد ... هیربد....
عصبی برگشت سمتم و نگام کرد . از زور عصبانیت نفس نفس میزدو با چشمای به خون نشسته منتظر بود من حرفم رو بزنم . خدایا چه جوری میگفتم ؟ احساس میکردم قفسه سینه ام از زور درد داره از جا در میاد . نمیتونستم نفس خوب بکشم . دستم و گذاشتم رو سینه ام و در حالی که به زور نفس میکشیدم. گفتم :
- به زور منو ب*و*سید .
احساس کردم زمان وایستاد . ماکان با چشمای قرمز زل زده بود به من . صورتش هر لحظه قرمز تر میشد . خودمم حالم بد بود.
یکدفعه شروع کرد به داد زدن . از ته دل داد میزد . تا حالا اینجوری ندیده بودمش . گلدون کرستالی که کنار دستش بود و برداشت و کوبید به دیوار . ولی انگار آروم نشد . رفت سمت ویترین هر چی توش ظرف بود برداشت و کوبید به دیوار .
داشتم می مردم از ترس . احساس میکردم الان میاد منم می کشه . همون جا روی مبل دراز کشیدم و زانوهام و ب*غ*ل کردم و یه دستم و گذاشتم رو سرم . ناخود آگاه شروع کردم به جیغ زدن .
میدونم چقدر گذشت . چقدر داد زد و ظرف شیکوند تا آروم شد . و دیگه صدایی نمیومد . دیگه هیچ حسی تو تنم نبود . نمیدونم چقدر گذشت که گرمی دستش و روی دستم حس کردم . از ترس مردم . لابد حالا می خواست منو بزنه . سریع رو مبل نشستم و خودم و جمع کردم و جیغ زدم .
- نه . تو رو خدا ولم کن . به من دست نزن .
ولی گوش نمیداد .دستم و ول نمیکرد . شروع کردم به جیغ زد . حرکاتم دست خودم نبود . یه جور شک عصبی بود . نشست کنارم و منو به زور کشید تو ب*غ*لش و سرم گذاشت تو سینه اش و محکم فشارم داد به خودش و کنار گوشم گفت :
- هیـس . هیـس . آروم باش. آروم باش . به خدا کاریت ندارم الین آروم باش.
هنوز عصبی داشتم میلرزیدم . سرم و بین دستاش گرفت و تو چشمام نگاه کرد و گفت :
- غلط کردم الین . تو رو خدا آروم باش . غلط کردم . به خدا نمی خوام اذیتت کنم .
بعد هم دوباره ب*غ*لم کرد . داشتم هق هق میکردم . دستش و انداخت زیر پام و منو نشوند رو پاهاش و مثل بچه کوچولوها ب*غ*لم کرد و محکم به خودش فشارم داد .
ای خدا چرا اینجوری شد . چرا من نباید رنگ آرامش و به خودم ببینم . همون جوری که چنگ میزدم به سینه اش میون هق هقم گفتم :

romangram.com | @romangram_com