#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_249
- الین ؟ چی شده ؟ بلایی سرت اومده ؟ تو رو خدا حرف بزن . تو که منو کشتی .حرف بزن تو رو خدا .
ولی نمی تونستم . میدونم خیلی ترسونده بودمش . ولی تمام تنم میلرزید . حس آدمی رو داشتم که به بدترین شکل بهش ت*ج*ا*و*ز شده بود . تمام توانم و جمع کردم و گفتم :
- ماکان تو رو خدا زود بیا دنبالم . من نزدیک دانشگاهم . بیا
داد زد :
- الین چی شده ؟ تصادف کردی ؟ حالت خوبه ؟ فدات بشم یه نفس عمیق بکش بعد حرف بزن . بگو چی شده ؟
یه نفس عمیق کشیدم و میون هق هقم گفتم :
- نه حالم خوبه بیا
- دارم میام خانمم . دارم میام نگران نباش.
دیگه نمیتونستم . گوشی و قطع کردم و سرم و گذاشتم رو فرمون بقیه بغض و گریه ام و خالی کردم .نمیدونم چقدر گذشته بود که ماکان زنگ زد و گفت دقیقا کجام . بعد از این که آدرس و دادم بهش ، 5 دقیقه بعد ماشینش رو به روی ماشینم پارک کرد .
با دیدنش انگار انرژی گرفتم . در ماشین و باز کردم . از ماشین پیاده شدم . ماکان هم با عجله پیاده شد . نفهمیدم با اون پاهای لرزون چه جوری دویدم طرفش و خودم و انداختم تو ب*غ*لش و محکم کمرش و گرفتم .
شکه شده بود . تا حالا اینقدر با اشتیاق نیمومده بودم تو آغوشش . اونم با کمی تاخیر دستش و انداخت دور شونه ام و منو محکم به خودش فشار داد و گفت :
- تو که منو کشتی دختر . تا اینجا نزدیک بود 10 بار تصادف کنم . مردم و زنده شدم .
ولی من هیچی نمی گفتم . فقط سرم و به سینه اش فشار میدادم تا بوی عطرش آرومم کنه. منو از خودش جدا کرد .خم شد وتو صورتم نگاه کرد. نمیتونستم تو چشماش نگاه کنم . چه جوری بهش بگم هیربد ک*ث*ا*ف*ت....
دستش و گذاشت زیر چونم و سرم و آورد بالا و با انگشت شصتش اشکی که از رو گونه ام پایین می یومد و پاک کرد و نگاه کلافه اش و دوخت به چشمام و گفت :
- حرف بزن تو رو خدا . داره اشکات دیونه ام میکنه . بگو چی شده ؟
آروم گفتم :
- حالم بده . بیا بریم خونه . تو رو خدا .
پیشونیم و ب*و*سید و دوباره ب*غ*لم کرد و بردم سمت ماشین خودش . در جلو رو باز کرد و منو نشوند رو صندلی . بعد هم رفت طرف ماشین من . کیف و وسایلم و از تو ماشین برداشت . در رو قفل کرد و اومد سوار شد .
romangram.com | @romangram_com