#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_234
- حالا مگه قحطی آدم اومده که فرنوش با اون دوست شده ؟
با تعجب نگاش کردم و گفتم :
- چرا اینجوری میگی ؟ مگه حامین چه ایرادی داره ؟ به نظر من پسر خیلی خوبیه . خیلی هم به همدیگه میان .
یه ذره فکر کرد و گفت :
- یعنی اون روز با همدیگه رفتین کافی شاپ ؟
خونسرد گفتم :
- آره
- پس چرا بهم نگفتی ؟
- تو مگه به من مهلت حرف زدن هم دادی ؟ بعد هم مسئله مهمی نبود که یادم بمونه . الان یادم افتاد که گفتم
دیدم همون جوری با ابرو های گره خورده داره با لبه فنجونش بازی می کنه و تو فکره . حرصم در اومد و گفتم :
- موضوع چیه ماکان ؟
نگام کرد و گفت :
- من از این پسر خوشم نمیاد . اون میدونه ما چه جوری با هم ازدواج کردیم ؟ میدونه تو ... تو... منو ...
فهمیدم منظورش چیه . پریدم وسط حرفش و گفتم :
- فکر کنم خیلی ها بدونن که من تو رو دوست ندارم این هم موضوع جدیدی نیست
با ناراحتی تو چشمام نگاه کرد . بعد بدون این که حرفی بزنه سرش و انداخت پایین و یه نفس عمیق کشید .
دستم و گذاشتم زیر چونم و زل زدم بهش و آروم گفتم :
- موضوع خوش اومدن یا بد اومدن ما نیست . حامین پسره خوبیه . خانواده خوبی داره . به نظر من با فرنوش به جاهای خوبی میرسن . من واسه فرنوش خیلی خوشحالم . چون خیلی دوسش دارم .
romangram.com | @romangram_com