#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_235
اینو میدونستم که ماکان از حامین خوشش نمیاد . چون اون زمانی که فرار کردم پیش اون بودم و یه جورایی فکر می کرد که من از اون خوشم میاد . امروز هم مخصوصا وقتی یادم افتاد موضوع رو بهش گفتم ، نمیخواستم که فکر کنه چیزی رو ازش پنهون کردم . از این کار بدم میومد .
میخواستم خیالش و راحت کنم که من رو حامین فقط به عنوان یه دوست حساب می کردم نه چیزه بیشتری . من الان یه زن متاهل بودم . درست بود ماکان و دوست نداشتم ولی به مرد دیگه ای هم فکر نمی کردم .
ماکان هم دیگه حرفی نزد . بعد از این که گونه ام رو ب*و*سید .رفت سر کار
یکم اتاقمون رو جمع جور کردم .که تلفن زنگ زد . شماره رو نشناختم . گوشی رو برداشتم و گفتم :
- بله بفرمایید ؟
- سلام الین خانم
تعجب کردم . صدا خیلی آشنا بود ولی نشناختم . با شک و تردید پرسیدم :
- شما ؟
- هیربدم
یه نفس عمیق کشیدم . دوباره شروع شد . خیلی من حوصله و اعصاب دارم ؟ اینم دست از سر من بر نمیداره . با عصبانیت گفتم :
- چی میخوای ؟ چرا دست از سرم بر نمیداری ؟
- من میخوام کمکت کنم ، چرا نمی فهمی ؟
- من اگه نخوام تو کمکم کنی باید کی رو ببینم ؟
بدون توجه به حرفم گفت :
- با ماکان صحبت کردی ؟
- دلیلی نمی بینم که حرفای مسخره تو رو بخوام جدی بگیرم و به ماکان هم بگم .
یه پوزخندی زد و گفت :
- الان می فهمم چرا ماکان این همه دنبالت بود تا به دستت بیاره . خیلی ساده ای به خدا . تو واسه ماکان زیادی خوبی .
romangram.com | @romangram_com