#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_233

داشتم با ماکان صبحانه می خوردم که یکدفعه یه چیزی یادم افتاد و گفتم :
- راستی یادته ماکان چند روز پیش رفتم پیش فرنوش ؟
یه چشمکی زد و گفت :
- بله یادمه ، مگه میشه یادم بره ؟ مخصوصا بعد از دعوا رو!!!
اخمهام رو تو هم کردم و گفتم :
- دارم جدی حرف می زنما .
خندید و گفت :
- منم جدی گفتم خانمی . بگو عسلم ، داشتی می گفتی
- بگو با فرنوش کی رو دیدم ؟
با خونسردی نگام کرد و گفت :
- کی رو ؟
دسته به سینه نشستم و گفتم :
- حامین
با شنیدن اسم حامین ابروهاش گره خورد تو هم و با تعجب نگام کرد و گفت :
- با اون چیکار میکرد ؟!!!
خونسرد چایم رو از رو میز برداشتم و شروع کردم به خوردن و گفتم :
- هیچی . با هم دوست شدن . وقتی رفته بود دنبال وسایل من . با هم آشنا شده بودن و کم کم از هم خوششون اومده بوده
دهنش ار تعجب باز مونده بود . بعد از چند لحظه خودش و جمع و جور کرد و گفت :

romangram.com | @romangram_com