#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_194

یه نفس عمیق از رو عصبانیت کشیدم . آروم رفتم سمت تخت . با حوله روی متکا رو پوشوندم . پتو رو کنار زدم و تا جایی که میتونستم گوشه گوشه دراز کشیدم که تخت تکون نخوره ماکان بیدار بشه .
همین که چشمام و بستم . یکدفعه کشیده شدم عقب و یه دست ماکان دورم حلقه شد و اون یکی دستش هم دور شونه هام و از پشت ب*غ*لم کرد . قلبم اومد تو دهنم . این که خواب بود چی شد پس ؟؟ یعنی خوابیدم بیدار شد ؟؟
به خودم اومدم . شروع کردم به تقلا کردن که از تو ب*غ*لش بیام بیرون ولی نمیشد . با دستاش منو قفل کرده بود و نمیتونستم تکون بخورم .
آروم سرش و آورد کنار گوشم و گفت :
- داشتی فرار میکردی از اتاق کوچولو؟ حالا امشب میرفتی . شبهای دیگه چیکار میکردی ؟؟
دهنم باز موند . پس ع*و*ض*ی بیدار بوده و خودش و زده بوده به خواب !!!
با صدایی لرزون گفتم :
- تو بیدار بودی ؟
با صدایی خندون گفت :
- انتظار داشتی امشب زود بخوابم ؟ اونم همچین شب مهمی ؟ اونم بدون زنم ؟!!!
یعنی منو دیده داشتم لباس تنم میکردم ؟ ولی من دیدمش خواب بود یا ....
با صدایی که توش پر از شیطنت بود از فکر اومدم بیرون
- دختر خوب آدم حوله خیس و از تنش در میاره نمیندازه روی فرش کثیف میشه
ع*و*ض*ی . پرو . میخواست حالیم کنه که دیدم در او وضعیت . احساس کردم یه آن تمام بدنم داغ شد . با آرنجم کوبیدم تو شیکمش که صدای آخ گفتنش و شنیدم و گفتم :
- خیلی ع*و*ض*ی
خندید و گفت :
- چرا ؟ مگه کار بدی کردم . زنمی
- ولی تو بهم کلک زدی

romangram.com | @romangram_com