#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_192

- از کی تا حالا نظر منم مهم شده ؟
از حرص دندوناش رو روی هم فشار داد . بعد یه نفس عمیق کشید . داشت سعی میکرد خودش رو کنترل کنه . بعد از چند لحظه گفت :
- بهتره بری لباست و عوض کنی و جاهای دیگه خونه رو هم ببینی
بعد هم به سمت گوشه سالن که یه راهرو بود اشاره کرد . حرفی نزدم و رفتم به اون سمت . یه راهرو کوچیک بود که میخورد به یه حال خصوصی که با مبلمان بنفش و کرم دیزاین شده بود . سه تا در تو هال بود که یکیشو باز کردم که اتاق کار و کتابخونه بود . حوصله نداشتم سریع بستمش .
در بعدی اتاق خوابمون بود .اتاق خوابمون !!! چه چیز مسخره ای . اینجا اتاق زجر و عذاب من بود. از این فکر و اتفاقهایی که قرار بود بیوفته یه بغض بزرگ تو گلوم نشست . یه نگاه به اصرافم کردم . اتاق خیلی بزرگ و قشنگی بود . یه تخت و سرویس خیلی شیک با مبلمان قرمز . نگاهم که به تخت افتاد . سریع روم رو برگردوندم . خدا بهم رحم کنه فقط . دیگه همه چیز واسم تموم شده .!!!
بی حوصله رفتم جلوی آینه و به خودم نگاه کردم . یه قیافه گرفتم . به چشمای پر آبم . به لبایی که از بغض میلرزید . چند تا نفس عمیق کشیدم تا جلوی ریزش اشکام رو بگیرم . چه عروس غمگینی بودم من !!!
صدای در اومد . ماکان در و باز کرد و اومد تو . توجهی بهش نکردم . اومد پشت من نشست رو تخت . منم نشستم روی صندلی و شروع کردم به باز کردن تور و موهام . ولی اونقدر سنجاق زده بودن به این موهای بدبختم که خیلی سخت باز میشد . گره میخورد تو هم . دستام درد گرفته بود از بس بالا نگه داشته بودمش . همون جور که در گیر موهام بودم .ماکان اومد بالا سرم و دستش رو دستم گذاشت . با اخم نگاش کردم که گفت :
- بذار کمکت کنم و موهات رو باز کنم .
با عصبانیت گفتم :
- لازم نکرده . خودم میتونم .
بعد شروع کردم عصبی با موهام ور رفتن ولی بدتر شد . با ملایمت دستم و از رو موهام برداشت و گفت :
- لجبازی نکن دختر خوب . آروم بشین . بذار من کارم و بکنم
چیزی نگفتم و آروم نشستم و از تو آینه نگاش کردم که چه جوری با حوصله موهام و باز میکنه در حالی که یه لبخند محو هم رو لباشه . به آقا ماکان بد اخلاق و خودخواه این کارا نمیومد .
یه دفعه گفت :
- چی شده کوچولو ؟ چرا مثل این گربه ملوسا نگام میکنی ؟
با عصبانیت نگاش کردم و سرم و انداختم پایین . بچه پرو از کجا فهمید ؟ اون که نگاه نمیکرد ؟
- من نگاهت و احساس میکنم بچه
دیگه داشتم شاخ در میاورد . خیلی مرموز بود .جوابش و ندادم و با حرص از روی میز دستمال مخصوص آرایش و برداشتم و شروع کردم به پاک کردن آرایشم . احساس میکردم پوست صورتم تازه داره نفس میکشه . کارم که تموم شد ، ماکان هم آخرین سنجاق رو از موهام جدا کرد و موهام رو ریخت دورم .

romangram.com | @romangram_com