#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_191

از عصبانیت لبش و محکم گاز گرفت . پاپیونش و همراه با دکمه اولش باز کرد .دستش و گذاشت رو فرمون و اون یکی دستش و گذاشت پشت صندلی من و دلا شد رو من و از بین دندونای به هم کلید شدش گفت :
- کور خوندی که من طلاقت بدم . من چیزی و که با این سختی به دست آوردم به این راحتی از دست نمیدم .
بعد با جدیت چونم رو گرفت . تو چشمام نگاه کرد و گفت :
- تو فقط وقتی از دست من خلاص میشی که من مرده باشم الین .فهمیدی ؟ منم خیال مردن ندارم . تازه به اون چیزی که میخواستم رسیدم .
بعد چشماش و تو اجزاء صورتم گردوند و با صدایی آروم گفت :
- تازه میخوام بعد از این همه سختی که کشیدم . یکم لذت ببرم .
بعد هم یه لبخند خبیثانه زد .
حرصم در اومد .ک*ث*ا*ف*ت پرو . ع*و*ض*ی . دستم و گذاشتم رو سینه اش . طپش قلبش و از روی لباس احساس میکردم .خیلی تند میزد . به زور هلش دادم عقب با مشت کوبیدم بهش و گفتم :
- ع*و*ض*ی . بیشعور
خندید و دستام و گرفت تو دستش و گفت :
- چرا ؟ این حق منه خانم کوچولو . تو حق منی . بالاخره من باید ازت راضی باشم . نباید باشم یعنی ؟
- تو .. تو...یه آدم ....
- چی ؟ من چی ؟من کار خلاف شرعی نمیخوام بکنم . تو هم حق اعتراض نداری . چون الان همه این حق و به من میدن . مگه نه ؟
بعد هم خندید . دستم و ب*و*سید و گذاشت رو پام بعد هم ماشین و روشن کرد و حرکت کرد .
ولی من هنوز با دهن باز داشتم نگاش میکردم .
در خونه رو باز کرد و منتظر شد که من برم داخل ، با شک و تردید رفتم تو . اونم پشت سرم اومد و در بست . یه نگاه به دور و اطرافم کردم . یه سالن خیلی بزرگ با مبلمان و میز ناهار خوری کرم قهوه ای . گوشه سالن هم یه آشپزخونه خیلی خوشگل بود .رفتم سمت پنجره . تمام شهر از این بالا معلوم بود . خیلی قشنگ بود . تو حال و هوای خودم بودم که با صدای ماکان پریدم بالا که باعث شد یه لبخند رو لب ماکان بیاد . ولی وقتی اخم من ودید لبخندش و جمع کرد و گفت :
- نظرت چیه ؟ خوشت اومد ؟
یه پوزخند زدم و گفتم :

romangram.com | @romangram_com