#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_173

پوزخندی زدم و گفتم :
- اگه مشتری پیدا کردی واسه آقا ماکان خبرم کن . من سند شیش دنگ میزنم به نامش
خندید و دوتایی رفتیم پایین . تا بعد از ظهر پیش مامان بودیم و از همه جا حرف زدیم تا این که اون خانمی که قرار بود واسم لباس بدوزه اومد .
یه خانم تقریبا 40 ساله با کلی آرایش و فیس به اسم مهسا . به قول خودش مهسا جون .
با فرنوش رفتیم تو اتاقم و اون هم آخرین مدلهای ژورنال لباس عروس و گذاشت جلومون تا انتخاب کنیم . شروع کرد راجع هر مدل و اینکه چقدر بهم میاد اگه فلان کار و کنم نظر دادن .
فکر کنم ماکان پول خوبی هم بهش میداد چون از هر 10 کلمه ای که میگفت 5 تاش ، آقا ماکان بود . دیگه داشت حالم رو بهم میزد .
فرنوش هم با کنجکاوی لباسها رو نگاه میکرد راجع به هر کدوم نظر میداد . کلافه شدم و همشون و بستم و انداختم رو میز و گفتم :
- من از هیچ کدوم از اینها خوشم نمی یاد
فرنوش و مهساجون با تعجب نگام کردن . مهسا جون گفت :
- چرا عزیزم ؟ من هر مدلی که بخوای رو دارم . فقط بگو چه طرحی تو ذهنت من واست بیارم .
- مدلی که من میخوام خیلی ساده است .
بعد مدلی که تو ذهنم بود رو واسش گفتم . فرنوش با دهن باز داشت نگام میکرد . گفت :
- الین اما تو که ....
برگشتم یه چپ چپ به فرنوش نگاه کردم و که باعث شد دیگه حرف نزنه .
مهسا جون با تعجب گفت :
- اما عزیزم این مدل که خیلی ساده است . حتما ماکان خان ....
نذاشتم بقیه حرفش و بزنه و با عصبانیت گفتم :
- من باید خوشم بیاد تنم کنم نه ماکان خان . پس به اون ربطی نداره . اندازه ام رو نمیگیرید ؟

romangram.com | @romangram_com