#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_174

اون هم دیگه لال شد و حرفی نزد . اندازه هام و گرفت و گفت :
- فردا واسه انتخاب پارچه خدمت میرسم
- لازم نیست . من یه پارچه گیپور ساده و شیک میخوام . دیگه خودت میدونی . من حوصله این جنگولک بازیها رو ندارم .
اونم با تعجب نگام کرد . دیگه جرعت نکرد حرفی بزنه و وسایلش و جمع کرد و خداحافظی کرد و رفت .
تا مهسا جون رفت . فرنوش یه جیغ زد و گفت :
- معلوم داری چه غلطی میکنی ؟ تو از این مدل لباس نفرت داشتی . چه برسه به این که بخوای خودت تنت کنی . تازه اینقدر ساده هم باشه . خل شدی ؟
- آره خل شدم .
فرنوش دستم و گرفت و با ناراحتی گفت :
- داری با کی لج میکنی الین ؟ با خودت ؟
سعی کردم جلوی اشکام و بگیرم . ولی بغض تو گلوم رو کاری نمیتونستم بکنم . با بغض گفتم :
- نه لج نکردم . ولی فرنوش منم مثل همه دختر ها کلی واسه عروسیم نقشه داشتم . کلی فکر و خیال تو ذهنم بود . میدونی همین الان چقدر عکس لباس عروس تو کامپیوتر منه ؟ بیشتر از همه این ژورنالها .
دستم و گرفت و نشوندم رو تخت و گفت :
- الین تو رو خدا آروم باش
- نمیتونم فرنوش . من کلی آرزو داشتم . واسه مدل لباسم . مدل موهام . جایی که توش عروسی میگیرم . راجع به همه چی
دیگه نتونستم جلوی اشکام و بگیرم و با گریه گفتم :
- ولی فرنوش من همه اینها رو به شرطی میخواستم که قرار بود با عشقم ازدواج کنم . با کسی که دوسش دارم . دلم میخواست با عشق دنبال این چیزها باشم . مقدمات عروسی رو فراهم کنم . این که چیکار کنم روز عروسی مردم ، همسرم ، عشقم ، مبهوت من بمونه .
ولی الان نمیخوام . هیچ کدوم از اینها رو نمیخوام . نمیخوام لباسی که آرزوش رو داشتم واسه ماکان تنم کنم . نمیخوام به چشم ماکان قشنگ بیام . نمیخوام وقتی اون داماد رویاهام نیست من هم عروس رویاهاش باشم
فرنوش ب*غ*لم کرد و گفت :

romangram.com | @romangram_com