#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_692

سنگین شده بود نمیتونست تنهایی جایی بره و حتما نیازداشت ینفر همراهش باشه وقتی بیتابیه اشکارش رو نسبت به خانواده اش دیدم یه
شب دستشو گرفتم و بردمش خونه پدرش،اونقدری مادرش با دیدن ناهید خوشحال شد که از خودم بدم اومد...از خودم متنفر شدم برای
اینکه چرا زودتر نبردمش...چرا زودتر نبردمش تا مادرش رو ببینه من خودخواهانه داشتم اونو محدود میکردم درسته که وقتی بهم گفت
بخاطرت نمیخوام زیاد برم خونه پدر و مادرم باهاش مخالفت کردم اما ته دلم راضی بودم از اینکه دیگه سرکوفت پدرشو نمیشنوم اما بعد
از اون شب تازه فهمیدم چفد خودخواهانه و غلط فکر میکردم!
دوباره مکث کرد و اهی از ته دل کشید ناخواسته پرسیدم:
_مامانمو خیلی دوست داشتی؟
با شنیدن این سوالم خندیدیه خنده تلخ
سر بلند کرد و دقیق تو چشمام نگاه کرد چشمام مرطوب بود،نم اشک تو چشماش دیده میشد زمزمه مانند گفت:
_منو ناهید مکمل هم بودیم منو ناهید برای داشتن هم از با ارزش ترین چیزامون مثل خانواده زدیم و حتی بعدش پشیمون نشدیم!درسته با
خانواده ها در ارتباط بودیم کم و بیش اما نه مثل بقیه زوج ها.
زمزمه مانند گفتم:
_یه عاشق و معشوق واقعی.
لبخند غمگینی زد،لبخندی که از هر گریه ای بدتر بود زمزمه مانند گفت:
_بالاخره هفته های اخر بارداری ناهید سپری شد و عماد دنیا اومد عماد دنیا اومد و زندگی شیرینمون شیرین تر شد،ناهید بخاطر ضعف
جسمانی بیش از حد باید چند روزی بیمارستان بستری میشد دو شب خودم پیشش بودم،سر سومین شب بود که مادر ناهید اومد و بزور
منو فرستاد خونه گفت شگون نداره که انقدر شلخته و ژولیده باشم بهتره برم خونه و به خودم برسم قبول کردم و رفتم خونه،خونه رو
تمیز کردم حمام کردم ارایشگاه رفتم...تصمیم گرفتم یکم استراحت کنم و دوباره برم پیش ناهید ...میون خواب و بیداریم بودم که حس
کردم سر و صدایی شنیدم ولی اونقدر خسته بودم بخاطر اون دو شب که تا صبح بیدار بود کنار ناهید اهمیت ندادم و خوابیدم...نمیدونم
چند ساعت گذشته بود که از سرمای بیش از اندازه هوا بیدار شدم وقتی پلکامو باز کردم یه جسمی رو روی قفسه سینه ام حس کردم...به
هوای اینکه ناهید تو بغلمه بوسه ای رو موهاش نشوندم که یهو یادم اومد ناهید که بیمارستانه!مثل جت از جام بلند شدم که نگاهم به بدن
برهنه خودم و گلنار افتاد...
*

romangram.com | @romangram_com