#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_691

_امروز باهم میریم.
حس و حال لبخند زدن هم نداشتم!تنها به تبسم کوچک و رنگ و رو پریده ای اکتفا کردم نگاهی به دفترچه انداخت و گفت:
_این چیه؟
خودمو جلو کشیدم و گفتم:
_باشه بعداز صحبتامون براتون تعریف میکنم شما شروع کنین...
با لبخندی کنترل شده گفت:
_تا اونجایی برات گفته بودم که من اسیب دیده بودم و نمیتونستم کار کنم درسته؟ناهید هم حامله بود...گلنار بهمون کمک کرد،پولی بهم
داد و تاکید کرد که به ناهید نگم اون بهم اون پول رو داده...منم اونقدری تو بدبختی و فلاکت فرو رفته بودم که قبول کردم،اما طولی
نکشید که دوباره اون پول تموم شد این بار هم گلنار وقتی که ناهید نبود اومد خونمون،مانتوش رو در اورد لباس مناسبی تنش نبود...من
بخاطر اینکه ناهید باردار بود بهش دست نمیزدم تا مبادا بچمون یا ناهید اسیب ببینه...با دیدن گلنار بهش گوشزد کردم مانتوش رو تنش
کنه اما بی توجه به حرفم چند بسته پول اورد کنارم و خودش بدون ذره ای فاصله کنارم نشست...حوا اون لحظه از شدت خجالت در حال
اب شدن بودم...نه روی حرف زدن داشتم نه بیرون کردنش فقط سرمو انداختم پایین و با عصبانیت گفتم بره بیرون،بخاطر کمکی که
بهمون کرده بود نمیخواستم بهش توهین کنم...
*
منتظر به اقای مفاخر زل زدم توهمین لحظات بود که پیش خدمتی نزدیک شد و فنجان های حاوی قهوه رو گذاشت رو میزمون ، نتونستم
طاقت بیارم و بعد از رفتن پیش خدمت گفتم:
_خب؟!ادامش.
اقای مفاخر از این عجول بودنم لبخند کوچیکی زد و گفت:_چشم!
دوباره مکثی کرد و با فنجان قهوه اش مشغول بازی کردن شد بعد از چند لحظهی طاقت قرسا گفت:
_من بعد از چند وقت حالم خوب شد و برگشتم سرکار،دوباره روز از نو روزی از نو مثل قبل سخت کار میکردم...با انرژی بیشتر چون
داشتم پدر میشدم...مسئولیتم داشت بیشتر میشد هر روز که میگذشت به زندگیم و ناهید وابسته تر میشدم...اواخر ماه های حاملگی ناهید
بودک بهونه خانوادشو گرفت،درسته میتونستیم بریم خونشون اما وقتی چندبار رفتیم و اخلاق پدرش باهام یجوری بود ناهید رابطه اش رو
با خانوادش بخاطر من محدود تر کرد اما خبر داشتم که هرزگاهی یواشکی و دور از چشم من میره میبینتشون..تو دوران حاملگیش چون

romangram.com | @romangram_com