#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_690

اب شم از ویلا زدیم بیرون ازاد کم کم داشت روی واقعی و شیطونش رو نشون میداد تا الان داشت مراعاتم رو میکرد! فقط موندم
چجوری باید جلوش دووم بیارم!هرچقدر اون شیطونه من در برابرش خجالتی!
*
اروم اشک گوشه چشمم رو پاک کردم و رو به نسترن گفتم:
_دیدی صحیح و سالم برگشت؟!
با شیفتگی نگاهش رو به ایمان دوخت و زیرلب گفت:
_من همیشه و همه جا حسش میکردم حوا..من ایمان داشتم ایمانم زندست.از جام بلند شدم و اروم از اتاق خارج شدم،باید یکم تنهاشون میذاشتم حتما به این خلوت نیاز داشتن...لبه حوض نشستم یهو یاد اقای مفاخر
افتادم،ادامه داستان...الان بهترین موقعیت بود برای تعریف کردن ادامه داستان...گوشیم رو در اوردم و همون کافه همیشگی باهاش قرار
گذاشتم،بعداز خداحافظی با ایمان و نسترن از خونشون خارج شدم تو ماشبن دفتر خاطراتی که خیلی وقت پیش تو صندوقچه مامان پیدا
کرده بودم رو در اوردم و اروم ورق زدم...این دفتر خاطرات واسه موقعی بود که از اقای مفاخر طلاق گرفته بود...چند صفحه اولش
مربوط به شکست عشقی بود با صدای راننده به خودم اومدم و از ماشین پیاده شدم...وارد کافه شدم،هنوز اقای مفاخر نرسیده بود من
زودتر رسیدا بودم؛سر همون میز نشستم و با حوصله دفترچه رو ورق زدم...حتی تو بعضی از صفحات رد اشک خشک شده هم دیده
میشد،مشخص بود که تو اون مواقع یه دل سیر گریه کرده..اهی کشیدم و دفترچه رو به قفسه سینه ام فشردم،من چقدر دختر بی وفایی
هستم! تو این چند وقت اصلا نرفتم سر خاک مامان..چرا مامان رو از یاد بردم؟!پشیمون و شرمنده نگاهم رو به دفترچه دوختم با صدای
اقای مفاخر سرم به عقب برگشت:
_کشتیات غرق شده انقدر توهمی؟
از جام بلند شدم و باهاش دست دادم همزمان گفتم:
_سلام..نه یکم از دست خودم دلگیرم.
رو صندلی روبه روم نشست و گفت:
_علیک سلام،چرا؟!
دفترجه رو سر دادم رو میز و گفتم:
_تو این مدت اصلا نرفتم سرخاک مامان...دلگیرم از خودم از بی وفاییه خودم!
لبخند مهربونی زد و گفت:

romangram.com | @romangram_com