#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_689

میکردم.از پشت سرم داد زد:
_چرا در میری؟ادم باید واقعیتو بپذیره عزیزم!
همونجوری که لباسامو برمیداشتم تا برم اتاق بپوشم زیر لب با غر غر پررویی نثارش کردم اومدم از کنارش بگذرم که بازوم رو گرفت
و گفت:
_کجا؟
لباسمو نشونش دادم و گفتم:
_میرم اینارو بپوشم!
دستش نشست رو دکمه های پیراهنش که تنم بود،همونجوری که دکمه هارو باز میکرد گفت:
_از من خجالت میکشی؟حالا خوبه من همه جاتو دیدم!
سعی کردم به عقب هولش بدم با حرص گفتم:
_برو کنار!
لبه های پیراهن رو باز کرد و اروم از تنم سرش داد پایین.دستش دور کمر برهنه ام حلقه شد و گفت:
_باهات کاری ندارم چرا خجالت میکشی!
تابحال تو همچین موقعیتی جلوش قرار نگرفته بودم!همیشه زمانی بود که تو اوج نیاز بود!نه الان با این چشمای جدی!لباس زیرم رو از
بین دستام بیرون کشید و خودش تنم کرد چرخی دورم زد ودستش نشست رو قوس کمرم با خنده گفت:
_نفس بکش حوا!تو انقد خجالتی بودی من نمیدونستم!
با کلافگی گفتم:
_میزنمتا
موهامو از پشت سرم کشید،از کارش باعث شد سرم به عقب کشیده شه کنار گوشم لب زد:
_هیچوقت موهاتو رنگ نکنیا
از پشت قدمی بهش نزدیک تر شدم تا از میزان کشیدگی موهام کمترشه با صورتی جمع شده گفتم:
_هروقت گفتی مامانت چیکارت داشت منم موهامو رنگ نمیکنم!
با شنیدن جمله ام بلند خندید و شیطونی زیرلب زمزمه کرد بعد از پوشیدن لباسام که ازاد کلی اذیتم کرد و باعث شد دو کیلو از خجالت

romangram.com | @romangram_com