#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_688
پس مامانش بود،سرفه مصلحتی کردم در رو کشیدم سمت خودم همزمان با باز کردن در ازاد رو صدا زدم جوری که مثلا الان رسیدم و
چیزی از صحبتاشون نشنیدم !ازاد برگشت سمتم و با لبخندی عصبی دستشو سمتم دراز کرد،دستشو گرفتم و رو پاش نشستم صدای
مادرش از این فاصله برام نامفهوم بود ولی داشت تند تند حرف میزد ازاد با کلافگی گفت:
_مامان حوا پیشمه سلام میرسونه!
خیلی راحت میشد فهمید این جمله رو گفت تا مامانش بفهمه باید قطع کنه!دستمو رو ته ریشش کشیدم و چیزی نگفتم سرشو کج کرد و کف
دستمو بوسید،همزمان خداحافظی کرد و گوشیو پرت کرد کنارش.دستش دور کمرم حلقه شد و گفت:
_گشنته؟
بی توجه به سوالش با ارامش پرسیدم:
_مامانت چیکارت داشت؟
لبخندی زد و گفت:
_کار مهمی نداشت احوالپرسی بود.
خنده ام گرفته بود یعنی انقدر منو احمق تصور کرده بود؟با خنده کوتاهی گفتم:
_پس چرا اومدی تو اتاق اگه احوالپرسیه ساده بود؟
بوسه ای رو دماغم زد و زیر گوشم گفت:
_بعدا برات تعریف میکنم.موافقی برگردیم تهران؟اینجا داره سرد میشه.
با حالتی زار گفتم:
_وای من نمیتونم اون مسیرو پیاده بیام مخصوصا الان دوازده شبه.
چشمکی زد و گفت:
_موقعی که شما خواب بودی بنده رفتم ماشینو اوردم!
متعجب گفتم:
_واقعا؟زورت نیومد؟چقد انرژی داری تو!
خنده بلند سر داد و با منظور گفت:
_درسته شما حتما انرژیه بنده رو گرفتی اما....با جیغ جیغ پریدم وسط جملش و از رو پاش بلند شدم خفه شویی نثارش کردم و از اتاق زدم بیرون ارغوانی شدن گونه هام رو حس
romangram.com | @romangram_com