#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_687

پرقدرت
با اخمایی درهم
فاصله صورتم با صورتش یه بند انگشت هم نمیشد کنار لبم لب زد:
_اگه مشخص نبود تو الان تو بغل من نبودی!تکلیف من وقتی مشخص شد که تو اون جشن از بیرون با بوی عطر تو وجودم پراز اشوب
شد..
قلب یخ زده ام انگار گرم شد چرا بهم نمیگفت دوستم داره؟درسته تو هرحالتی به دوست داشتنش نسبت بهم اشاره میکرد اما هیچوقت
مستقیم نگفته بود!نگاهش سرگردون بین لبام و چشمام در حال گردش بود زمزمه مانند گفتم:
_بعدش....
دلم میخواست با حرفاش گرمم کنه التهاب درونم رو شعله ور تر کنه..نفس گرمش پخش صورتم میشد با صدای دو رگه ای گفت:
_بعدش فقط توییاز هرجایی که بخوام بگم فقط تویی...تو...
دستم دور گردنش حلقه شد این حرکتم ناخواسته بود!بگو لعنتی اب دهانش رو قورت داد و زمزمه مانند گفت:
_حوا؟!
لب زدم:
_جونم..
تا خواست لب باز کنه و حرفی بزنه صدای زنگ گوشیش بلند شد*
ازاد خروس بی محلی زمزمه کرد و اروم از جاش بلند شد و حرکت کرد سمت گوشیش.کش و قوسی به خودم دادم و خیلی گشنم بود و
میدونستم تو ویلا هیچی پیدا نمیشه از بوی نمی که تو ویلا پخش بود میشد فهمید که خیلی وقته متروکس.از جام بلند شدم و سرکی به
اطرافم کشیدم حس میکردم تلفن ازاد خیلی طول کشیده،چشم چرخوندم پیداش کنم ولی تو پذیرایی نبود نزدیک همون اتاقی شدم که در
چوبی داشت،صداش از همونجا میومد با احتیاط گوشمو به در چسبوندم ولی خیلی اروم صحبت میکرد یهو با صدای کنترل شده ولی
تقریبا بلندی گفت:
_اخه من به شما چی بگم عزیزمن میگم که کاری از دستم بر نمیاد.
دوباره سکوت کرد،مشخص بود که داره به حرف طرف کسی که پشت تلفن بود گوش میداد،بعد از چند لحظه با کلافگی گفت:
_مامان من باید برم،لطفا به خانوادش بگو این مسائل رو براش حل کنن نه من.

romangram.com | @romangram_com