#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_686
_به خودم شک داشتم.
با حرص دستی زیر چشمام کشیدم و گفتم:
_به چیت شک داشتی؟!یهو منو کشید بالاتر و هردومون رو بلند کرد کمی ازش فاصله گرفتم و نشستم رو کاناپه منتظر نگاهش کردم عصبی گفت:
_به دوست داشتنم نسبت به تو به احساساتم نسبت به تو شک داشتم!
با بهت نگاهش کردم تحلیل رفته نالیدم:
_الان...الان چی؟!
تند تند اومد جلوتر و دستای یخ زده ام رو میون دستاش گرفت،با محبت گفت:
_الان به هیچ وجه.با اینکه خیالم راحت شده بود اما بازم عصبی بودم پرخاشگر دستمو از دستش بیرون کشیدم و غریدم:
_چرا شک داشتی؟ چرا برگشتی دوباره؟ با این رفتنت چیو ثابت کردی؟
انگار داشت عصبی میشد چنگی به موهاش زد و گفت:
_منو میبینی؟من قبل از تو یه کثافت بودم من قبل از تو هفته ای دوبار دختر میاوردم تو تختم.
قطره اشکم مستقیم سر خورد و افتاد رو دستم بی توجه بهم گفت:
_تو اومدی و کاری کردی عوض شم اما منه لعنتی همش شک داشتم که تو هم مثل اونا دلمو بزنی همش حس میکردم احساسم به تو زود
گذره من هرچقدرم کثافت بودم اما با احساساتشون بازی نمیکردم اونام یکی بودن مثل خودم! من نمیخواستم با احساسات تو بازی کنم
رفتم تا تکلیفم با خودم مشخص شه میفهمی حوا؟!
نمیدونستم باید چه عکسلعملی نشون بدم!با صدایی که بزور از گلوم در میومد نالیدم:
_تکلیفت با خودت مشخص شد؟!
مصمم گفت:
_اره!
پوزخندی زدم و گفتم:
_چجوری؟!
نگاهش رو لبام خشک شد یهو کمرمو گرفت و کشید سمت خودش
خشن
romangram.com | @romangram_com