#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_685

خارج شم،با صدای زنگ گوشیش بهونه ای پیدا کردم دستمه گذاشتم لبه کاناپه تا از جام بلند شم؛همزمان گفتم:
_برم گوشیتو بیارم.
سفت تر نگهم داشت و زیر گوشم لب زد:
_مهم نیست!
قلبم تند تند به قفسه سینه ام میکوبید با استرس گفتم:_شاید کار مهمی داشته باشن....
خونسرد گفت:
_اینم مهم نیست
با گوشه موهام مشغول بازی کردن بود دستش رو قوس کمرم تاب میخورد زمزمه مانند پرسیدم:
_مها اومده بود رفت؟!
با این سوالم حرکت دستاش رو کمرم متوقف شد،نگاهش رو روی چشمام تنظیم کرد و گفت:
_خبر ندارم!
نمیدونستم باور کنم یا نه شاید بخاطر اینکه حساس نشم داشت دروغ میگفت! البته بعید میدونم بخواد همچین کاری کنه.. دوباره پرسیدم:
_چرا اومده بود؟
دستاش دوباره رو کمرم به حرکت در اومد همزمان گفت:
_نمیدونم!
از این جوابای نصفه و نیمش کلافه شده بودم ناخداگاه پرسیدم:
_تو چرا رفتی!
با تعجب گفت:
_کجا رفتم؟من جایی نرفتم؟!
با فکر به گذشته هاله ای از اشک نشست تو چشمام با صدای لرزونی گفتم:
_تو رفتییک سالم رفتییک سال تنهام گذاشتی!
چرا رفتی؟
نگاهش خنثی بود چشماش دو دو میزد زمزمه مانند گفت:

romangram.com | @romangram_com