#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_684
گفت:
_همینجا!
دستمو فرو کردم تو موهاشو گفتم:
_حداقل بریم ویلا.
سر بلند کرد و نگاهی بهم انداخت با یه حرکت از رو تخته سنگ بلندم کرد و با قدمای بلند شروع به حرکت کرد نفهمیدم کی به ویلا
رسیدیم و کی لباسامون بین راه محو شد....
*
بی حال
خسته
بی رمق
اروم حلقه دستای ازاد رو از دورم باز کردم و از جام بلند شدم با چشمام دنبال چیزی میگشتم تا بپیچم دور بدن برهنه ام،با دیدن بلوز
مردونه ازاد خم شدم و از زیر پام برداشتمش زیر دلم درد میکرد،همونجوری که بلوز رو میپوشیدم از جام بلند شدم،نگاه کوتاهی به ازاد
انداختم غرق خواب بود با چشمام دنبال اتاق گشتم،با دیدن در قهوه ای رنگی که گوشه ویلا قرار داشت حرکت کردم سمت اتاق،وارد
اتاق شدم و رو تختی رو چنگ زدم و از اتاق اومدم بیرون با احتیاط رو تختی رو کشیدم رو بدن برهنه ازاد تا خواستم از کنارش عبور
کنم مچ دستم کشیده شد و ناخواسته پرت شدم تو اغوش ازاد.با صدای خمار از خوابی گفت:
_کجا؟!
همونجوری که سعی داشتم حلقه دستاش رو از دور خودم باز کنم گفتم:
_گشنمه!
اروم لای پلکاش رو باز کرد و نگاهی بهم انداخت،خمیازه ای کشبد و گفت:
_ساعت چنده؟
نگاهمو چرخوندم سمت ساعت مچی دور دستم،زمزمه مانند گفتم:
_یازده شب!
موهامو از گردنم کنار زد و بوسه ای زیر گوشم کاشت نمیدونم چرا ازش خجالت میکشیدم! دلم میخواست به یه بهونه ای از اغوشش
romangram.com | @romangram_com