#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_693

با بهت مشغول هضم جمله ی اخر اقای مفاخر بودم زمزمه مانند گفتم:
_چی؟! یعنی گلنار....
روم نمیشد جمله ام رو ادامه بدم،اقای مفاخر با خنده تلخی گفت:
_اره گلنار از همون اول به من علاقه داشت از خواب بلند شدم و با داد و بیداد ازش قضیه رو پرسیدم،نه انکار کرد نه تائید فقط گفت که
میخواد منو تصاحب کنه،ازش پرسیدم دیشب بینمون اتفاقی افتاد یا نه جواب نداد و سکوت کرد این سکوتش من رو میترسوند،همش داشتم
به این فکر میکردم اگه اتفاقی افتاده باشه باید جواب ناهید رو چی بدم!قطعا ناهید نابود میشد روزی رو که باید بخاطر دنیا اومدن پسرم
خوشحالی میکردم و جشن میگرفتم به بدترین روز عمرم تبدیل شد،هر دو خانواده اومده بودن برای ملاقات ناهید اومده بودن،گلنار هماومده بود اما خیلی گرفته و تو خودش بود،حتی چند بار ناهید ازش پرسید چیشده فقط لبخند زد و چیزی نگفت همه میگفتن شاید بخاطر
این ناراحته که خودش هنوز ازدواج نکرده و برادرزادش ناهید ازدواج کرده و بچه دار شده گلنار خیلی از موقعیت های فوق العاده
ازدواجش رو پرونده بود و هیچکسم دلیلش رو نمیدونست اما من تازه اون روز فهمیدم چرا موقعیت هاش رو پس میزد،تازه داشتم درک
میکردم.اون روزهم گذشت و منو ناهید پسرمون برگشتیم خونمون دوباره زندگی به روال قبلش برگشته بود گلنار کمتر میومد
خونمون،خبری ازش نبود و من اون قضیه رو فراموش کرده بودم تازه تو شرکتی مشغول به کار شده بودم و وضعمون داشت بهتر
میشد،عماد چهار ماهش بود یه روز طبق معمول که تو شرکت بودم گلنار رو دیدم که اومده بود دم شرکت بهم گفت که باید باهم صحبت
کنیم،با دیدنش یاد همون قضیه افتادم.
مکثی کرد...مشتاق گفتم:
_خب؟
اروم خندید و گفت:
_قهوه ات سرد شد عزیزم بذار بگم عوضش کنن.
سری به نشونه تائید تکون دادم،بعد از تعویض قهوه گفتم:
_خب؟! ادامش رو نمیگین.
به قهوه هامون اشاره کرد و گفت:
_بهتره اول قهوه هارو بخوریم تا سرد نشده.
فنجان قهوه ام رو برداشتم و جرعه ای ازش خوردم،با صدای زنگ گوشیم نگاهی به اسکرینش انداختم ازاد بود،معذرت خواهی زیرلبی
کردم و جواب دادم نگرانم بود ، بهش گفتم نگران نباشه رسیدم خونه بهش زنگ میزنم..بعد تموم شد تلفنم اقای مفاخر با لبخندی معنادار

romangram.com | @romangram_com