#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_682
از حرکت ایستادم و دست به سینه شدم با اخمی شدید تر گفتم:
_کدوم دوستات!؟
نزدیکم شد و ضربه ای به دماغم زد و گفت:
_خب کیارش اینا دیگه! حساس نشو.
بعد ریز شروع کرد به خندید پشت چشمی نازک کردم و گفتم:
_زهرمار. حالا چقد باید پیاده بریم؟خب با ماشین میومدیم دیگه.
بازوم رو کشبد و وادارم کرد که همراهش راه برم با شیطنت گفت:
_این مسیر تمام حالش به اینه با یار پیاده بری اونوقت تو میگی با ماشین میرفتیم؟!
خنده ام گرفته بود،اما بزور خنده ام رو کنترل کردم و گفتم:
_چرا؟
لپمو کشید و گفت:
_بخاطر اینکه یار خسته میشه و مجبوری بغلش کنی!زدم پشت دستشو گفتم:
_بدان و اگاه باش که سخت در اشتباهی!
چشمکی زد و گفت:
_تو خسته میشی مطمئنم.
ژستی مغرورانه گرفتم و گفتم:
_نخیرشم به هیچ وجه.
با خنده سری تکون داد و دیگه چیزی نگفتم.نیم ساعتی بود که داشتیم راه میرفتیم اما دریغ از دیدن یه ویلا! لعنتی کفشامم پاشنه بلند بود
باعث شده بود به نفس نفس بیفتم. ازاد از گوشه چشم نگاهی بهم انداخت و گفت:
_کمک خواستی در خدمتم.
سری به نشونه منفی تکون دادم و چیزی نگفتم. از سرعت قدماش کم کرد و پشت سرم قرار گرفت،تا خواستم برگردم عقب ضربه
ارومی به ساق پام زد که باعث شد تعادلمو از دست بدم و بیفتم زمین. زانو زد کنارم و گفت:
_وای افتادی باید بغلت کنم.
romangram.com | @romangram_com