#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_681
_خب اگه نظر منو میخوای بدونی من ترجیح میدم ببرمت خونه بعدش تخت خواب و بعدش.....
نذاشتم ادامه بده و ضربه نسبتا محکمی به بازوش کوبیدم خنده ای سر داد و گفت:
_خب خودت نظرمو پرسیدی!
نگاهمو به خیابون پر ازدحام دوختم و زیرلب گفتم:
_دلم میخواد بریم یجای خلوت..با خونسردی و شیطنت گفت:
_نگاه کن خودتم داری زیر زیرکی میگی که بریم رو تختمون!
چشم غره ای براش رفتم و گفتم:
_نه بریم یجایی که صحبت کنیم.
این بار جدی شد،با جدیت گفت:
_درچه مورد؟
نفسی تازه کردم و گفتم:
_خیلی چیزا.
سری تکون داد و دیگه چیزی گفت سرمو به شیشه تکیه زدم و به خیابون زل زدم دستش رو از رونم اورد بالا و بین پنجه های دستم قفل
کرد،لبخند کمرنگی رو لبام شکل گرفت.بین راه مشغول حرف زدن و بگو بخند شدیم اصلا متوجه گذر زمان نشدم با توقف ماشین حواسم
تازه جمع شد کی شب شد و من نفهمیدم؟!از ماشین پیاده شدم و شالمو رو سرم تنظیم کردم اومد کنارمو بازوشو گرفت سمتم،لبخندی به
روش زدم و دستمو دور بازوش حلقه کردم. جایی که بودیم مثل جاده خاکی بود با کنجکاوی پرسیدم:
_اینجا کجاست؟!
همونجوری که سرش تو گوشیش بود گفت:
_اینجا یه منطقه خارج از شهره که یه ویلا دارم،دوران مجردی زیاد میومدم اینجا.
بعد از گوشه چشم نگاهی بهم انداخت و خندید اخمی کردم و گفتم:
_با کیا؟
گوشیش رو گذاشت تو جیب شلوارشو با لبخندی موذیانه گفت:
_خب دوستام!
romangram.com | @romangram_com