#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_680

زمزمه کردم:
_گودبای پارتی؟!!
با خونسردی گفت:
_اره خب یادمه بهم گفته بودی دلت میخواد از این کشور بری.یه حس خاصی بهم دست داد...دوری از اینجا و بابا...دوری از وطنم...یه حس دلتنگی به دلم چنگ زد با صدای ارومی گفتم:
_نمیدونم چی بگم.
نفسش رو پرشتاب داد بیرون و گفت:
_فکراتو بکن و بهم خبر بده هرچه زودتر،اگه قضیه اوکی شد باید کارامون رو درست کنیم.
برگشتم سمتش و گفتم:
_شرکتت چی؟!
اروم خندید و گفت:
_الان شما فقط نگران شرکت منی؟!
چشمچرخوندم و گفتم:
_خب یکی از نگرانیام همینه.
فشار بیشتری به رونم وارد کرد و با جسارت دستش رو حرکت داد بین پام زیرلب گفت:
_نگران نباش خانومم.
با دستم دستش رو به سمت عقب مایل کردم و گفتم:
_شیطونی نکن.
*
هردو ساکت بودیم و به صدای بابک جهانبخش که پخش ماشین بود گوش میدادیم،بالاخره ازاد سکوت بینمون رو شکست و گفت:
_دلت میخواد الان کجا بریم؟!
لبامو تو دهنم جمع کردم و متفکر گفتم:
_نمیدونم نظر تو چیه؟!
با شیطنت فشاری به رونم که تو دستش بود اورد و گفت:

romangram.com | @romangram_com