#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_679

دستاش از دور کمرم باز شد و من رو کمی از خودش دور کرد اروم از بغلش خارج شدم و دلتنگ نگاهم رو به صورت مردونه اش
دوختم دستش دور صورتم قاب شد و زیرلب گفت:
_دلم برات تنگ شده بود.
لب زدم:
_من بیشتر
خنده جذابی کرد و بوسه ارومی رو پیشانی ام کاشت. دستش رو گرفتم و کشیدم سمت صندلی های کافه،خودمم کنارش نشستم دستمو تو
دستاش فشرد و گفت:
_تعریف کن.چیشد که منو یهو اوردن خونه،چیشد که تو رو ول کردن.
نفسی گرفتم و سیر تا پیاز ماجرا رو براش تعریف کردم وقتی که شنید من مردی رو دیدم دقیق مثل خودش که اون حرفارو بهم زده از
تعجب نزدیک بود شاخ در بیاره. همین تعجب کردنش مهر تائیدی شد روی همه ابهاماتم و من بیشتر و بیشتر به رذل بودن عماد پی
بردم....به بیشرف بودنش اخه چطور میتونه انقد بیشعور و بیشرف باشه؟!از خراب کردن زندگی من چه چیزی عایدش میشه؟
با صدا زدن اسمم توسط ازاد حواسم جمع شد.لبخندی زد و گفت:
_پاشو بریم خانوم کوچولو.
با کنجکاوی گفتم:
_کجا؟!
چشمکی زد و گفت:
_جاهای خوب خوب پاشو عزیزم.
از جام بلند شدم و کیفم رو برداشتم باهم از کافه زدیم بیرون و سوار ماشینش شدیم،به محض نشستن طبق عادت همیشگیش دستش
پیشروی کرد سمت رونم و مشغول نوازش پاهام شد دیگه به این شیطنتای ازاد تو ماشین عادت کرده بودم! نفس عمیقی کشید و گفت:
_تا ماه دیگه بساط عروسی رو به پا میکنیم.
با ذوق گفتم:
_عالیه.
فشاری به رونم اورد و گفت:_عروسی رو گودبای پارتیمون یه روز باشه چطوره؟!

romangram.com | @romangram_com