#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_678

_خانومم..
چشمام رو بستم و واژه خانوممش رو به جون و دل سپردم انگار همه مشکلاتم با شنیدن این واژه برطرف شد با بغض نالیدم:
_کجایی ازاد...
با عجله گفت:
_تو کجایی؟!باید ببینمت.
نگاهم به اقای مفاخر افتاد که با لبخند کوچیکی داشت نگاهم میکرد گونه هام گل انداخت،با خجالت ادرس کافه ای که بودم رو زمزمه
کردم. با گفتن نیم ساعت دیگه اونجام تماس رو قطع کردم.اقای مفاخر با لبخند مهربونی گفت:
_من دیگه برم.
با ناراحتی گفتم:
_اما...
از جاش بلند شد و گفت:
_بقیه اش باشه برای یه روز دیگه، بهم زنگ بزن.
با لبخند کوچیکی لب زدم:
_حتما...مشتاقانه منتظرم تا ادامه حرفاتون رو بشنوم.لبخندش پررنگ تر شد، با لبخند کوتاهی از کافه زد بیرون.اروم و قرار نداشتم،با استری گوشه لبم رو جوییدم،انگار عقربه ها حرکت
نمیکردن و زمان نمیگذشت!
*
دست گرمی رو چشمام گذاشته شد،دستای لرزونم رو اوردم بالا و دستای مردونه ای رو که روی چشمام بود رو لمس کردم لبخند
لرزونی رو لبهام نقش بست. از جام بلند شدم و اروم چرخیدم طرفش مرد من بود... دستامو دو طرف صورتش قاب گرفتم و با لحن
تحلیل رفته ای نالیدم:
_ازادم.
با شنیدن صدام بدون فوت وقت و معطلی کشیده شدم تو اغوش گرمش. دستش سفت و سخت دور بدنم حلقه شد و دلتنگ زیر گوشم گفت:
_عزیزم.....
پاهامو دور کمرش حلقه کردم دستاش رو کمرم بالا پایین میشد،عطر مردونه اش رو با جون و دل به مشام کشیدم بعد از چند دقیقه حلقه

romangram.com | @romangram_com