#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_677
راحت جفت و جور شده..
*تحت تاثیر عشق بیش از اندازه مامان و اقای مفاخر قرار گرفته بودم،این صدای مردونه که رگه های بغض توش قرار داشت قطعا دروغ
نمیگفت!سکوت کرده بود،انگار واقعا میخواست به گذشته سفر کنه و لمسش کنه!..نمیدونم چند دقیقه گذشت که دوباره لب باز کرد:
_عقد و عروسی به پا شد و من و ناهید رفتیم خونه ای که با هزار زور و رحمت خریده بودم،درسته کوچیک بود اما ناهید قبولش داشت
میگفت که برام مهم نیست داراییت فقط اینکه باهم باشیم برام کلیه..از فردای روز عروسی پای گلنار به خونمون باز شد،به بهونه های
مختلف میومد و به ناهید سر میزد من صبح تا شب کار میکردم،کل دستام پینه میبست اما اصلا برام مهم نبود مهم دستای ناهیدم بود که
صاف و سفید باقی بمونه..هربار خسته و کوفته میرفتم خونه میدیدم گلنار کنار ناهید نشسته،اوایل گفتم خب شاید نگرانه برادرزادشه اما
وقتی دیدم که همش میاد شاکی شدم من دلم میخواست با زنم خلوت کنم،اما همیشه گلنار مانع از خلوتمون میشد عصبی میشدم غر
میزدم،ناهیدخانومی میکرد و هیچی نمیگفت.یکسال با همه کم و کاستیاش گذشت تا اینکه فهمیدیم ناهید بارداره،رو ابرا سیر میکردم از
فکر اینکه بچه ای از من تو وجود ناهید باعث غرورم میشد.ناهید خیلی حساس بود،تو همون یکسال از زندگیمون فهمیدم که خیلی
خانومی میکنه و وضعیت درب و داغون من رو تحمل میکنه،ناهیدی که دست به سیاه و سفید نمیزد همه کارخونه به عهده اش بود و از
این بابت حتی اعتراض هم نمیکرد همین اعتراض نکردنش خجالت زده ام میکرد ناهید سه ماهش بود که من از ساختمان افتادم و پام
شکست، نمیتونستم کار کنم و پس انداز کمی هم داشتیم داشت تموم میشد،ناهید رفت خونه پدرش اما دست خالی برگشت،اونقدری شرمنده
بودم که دلم میخواست بمیرم!ناهید با همون وضع حاملگی اصرار داشت بره سرکار ولی من غرورم اجازه نمیداد که اجازه همچین کاری
رو بدم یروزی که ناهید رفته بود خرید گلنار اومد خونمون،بسته ای پول بهم داد و ازم خواست که به ناهید نگم،هم خوشحال شدم هم
شرمنده اما قبول کردم چون واقعا به اون پول احتیاح داشتیم،برای اولین بار بود که اونجا دستمو گرفت و نوازش کرد خجالت کشیدم و
دستمو پس کشیدم اونم مقاومت نکرد و دستمو ول کرد و رفت،قبل از اینکه ناهید بیاد خونه رفت..
با صدای زنگ گوشیم اقای مفاخر مکث کرد ببخشیدی گفتم و خم شدم سمت گوشیم این گوشی رو بابا بهم داده بود گوشیه قبلیم که گم شده
بود.تماس رو برقرار کردم
_حوا...
با شنیدن صدای ازاد با شتاب از جام بلند شدم،طوری که میز روبه روم تکون خورد و فنجان قهوه ام پرت شد پایین.با بهت زمزمه کردم:
_ازاد...
دلتنگ بود دلتنگ بودن از صداش مشخص بود:
romangram.com | @romangram_com