#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_676
_همش تقصیر منه...
با اخم گفت:
_نداشتیما حوا خانوم،دیگه از این فازا بیا بیرون که فقط باید بخندیم و شاد باشیم!
*
بعد از تعارف کردن اقای مفاخر فنجان قهوه ام رو مزه مزه کردم ،پا رو پایی انداخت و گفت:
_خب تا کجا گفته بودم برات؟!
جرعه ای از قهوه ام خوردم و گفتم:
_تا اونجایی که گفتین مامانم خودکشی کرده بود.
سری تکون داد و لب باز کرد:
_پشیمون بودم از اینکه باهاش بد حرف زدم،ناهید نفس خانواده اش بود،وقتی که رفتم بیمارستان انقد پدرش ناراحت و گرفته بود که
اصلا متوجه من نشد رفتم پیش ناهید بیهوش بود اما با صدای بلند گریه کردنم بیدار شد،ازم میخواست که گریه نکنم اما نمیتونستم خودمو
کنترل کنم،بغلش کردم اونقدری محکم که صداش در اومده بود اما من هیچی حالیم نبود فقط میخواستم بودنش رو حس کنم نمیدونم تا چقد
تو بغلم بود که با صدای گریه بلند مادرش حواسمون جمع شد،دکتر با پدر و مادرش دم در اتاق بودن و داشتن نگاهمون میکردن،تو
چشمای هرسه اشک جمع شده بود تحت تاثیر قرار گرفته بودن با خجالت از اتاق زدم بیرون و رفتم نمازخونه بیمارستان تا نماز شکر
بخونم...متوجه پدر ناهید شدم که دنبالم اومده بود،ازم خواست با خانوادم دوباره برم خونشون!باورم نمیشد که همه چیز حل شده!طولی
نکشید که ناهید مرخص شد و منو خانوادم دوباره رفتیم خواستگاری.
مکثی کرد و اهی کشید فنجان خالی از قهوه ام رو گذاشتم رو میز روبه رومون و منتظر بهش چشم دوختم.ادامه داد:
_شب خواستگاری...وای حوا شب خواستگاری!
صداش بغض شد،پلکاش میلرزید..با صدای لرزونی زمزمه کردم:
_خب؟!
اروم خندید و گفت:
_شب خواستگاری براممثل یه رویایی بود که به واقعیت تبدیل شده بود گلنار شب خواستگاری گرفته بود اما اونقدری خوشحال بودم که
اصلا نمیدیدمش! همه برام شده بودن ناهید.. انگشتری به عنوان نشون دستش کردم قرار عقد رو گذاشتیم،باورم نمیشد که همه چیز انقد
romangram.com | @romangram_com