#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_675
با کف دستم اشک گرمی که رو گونه هام سر خورده بود رو پاک کردم و گفتم:
_ازاد...
دست دراز کرد و اون یکی دست ازادم رو میون دستاش فشرد،با کنجکاوی و نگرانی گفت:
_ازاد چی!
تمام قضایای اتفاق افتاده رو براش گفتم بعد تموم شدن حرفام با لبخندگرمی گفت:
_مطمئن باش که توطئه عماد بوده مگه تو به ازاد اعتماد نداری خانوم گل؟!
میون گریه لبخندی زدم و گفتم:
_اما من نمیدونم الان ازاد کجاست بیشتر نگرانیم بابت اینه که هنوز پیش اون عماد باشه!
با نگرانی گفت:
_انشالله که اینجوری نیست...
سرمو انداختم پایین و دیگه چیزی نگفتم،با صدای ارومی زمزمه کرد:
_خبر مامانمو داری؟!
با هیجان گفتم:
_چند وقت پیش بهش سر زدم،هنوزم همونطوری شکست خوردست،وای وقتی که به این فکر میکنم با خبر زنده بودنت چقدر خوشحال
میشه دلم میخواد بال در بیارم.
حس میکنم با خوشحال کردن خاله از بار گناهام کم میشه...با هیجان گفت:_صبح که شد خیلی جاها باید باهم بریم..
مکثی کرد و بعداز چند لحظه دوباره ادامه داد:
_پسرم....زنم....چطورن؟!
از شنیدن جمله اش غرق لذت شدم،با لبخند بزرگی گفتم:
_پسرت که شده کپی برابر خودت،از نسترنم که هرچی بگم کم گفتم،هنوزم همونقدر عاشقه.
با بغضی که به خوبی تو صداش مشخص بود گفت:
_من خیلی در حقش بد کردم،وقتی بچمون یه ماهش بود غیب شدم با اینکه دست خودم نبود،هیچوقت فکرشم نمیکردم که منتظرم بمونه..
عذاب وجدان داشت خفه ام میکرد دستی زیر بینیم کشیدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com