#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_674

وزید اما بی توجه به سرمای هوا اجازه دادم شلاقشون رو به صورتم بکوبن دلم تنگ بود تنگ صدایی که نمیدونستم دوباره کی میتونم
بشنوم تنگ ادمی که نبودش باعث شده بود قلبم فشرده شه
ازاد....
دو دستمو حائل صورتم کردم و بدون اینکه به چیزی توجه کنم هق هقم رو ازاد کردم
بلند
بلندتر
زجهاز زور هق هق نفسم در نمیومد و چشمام میسوخت،با گوشه استینم رطوبت صورتم رو پاک کردم و نگاهم رو به ماه دوختم سنگین ی
نگاهی اذیتم میکرد،کمی سرم رو چرخوندم نگاهم به ساختمان روبه روم افتاد؛پسری با اخم شدیدی بهم چشم دوخته بود. براممهم نبود که
گریه ام رو دیده،نگاه ازش گرفتم و دوباره به ماه دوختم ازاد توروخدا بیا....
*
نمیدونم تا چند ساعت جلوی پنجره زار زدم،فقط وقتی به خودم اومدم که از سرمای زیاد دستام بی حس شده بود،بزور خودم رو کشیدم
سمت تخت و بدون اینکه پنجره رو ببیندم خودمو پرت کردم رو تخت چشمام از گریه زیاد باز نمیشد و بشدت میسوخت،به ثانیه نکشید که
پلکام افتاد رو هم..با احساس سردرد شدید لای پلکامو باز کردم و خودمو کشیدم بالا،دماغم گرفته بود و نمیتونستم به خوبی نفس
بکشم،صد در صد سرما خوردم،بزور از رو تخت بلند شدم و تلو تلو خوران حرکت کردم سمت در اتاقم،نگاهم به ساعت اتاق افتاد،پنج
صبح بود،خودمو به اشپزخونه رسوندم و در یخچال رو بازکردم،با چشمایی نیمه باز دنبال قرص سرماخوردگی گشتم دوتا در اوردم و
بدون اب خوردم،صندلی میز ناهارخوری رو بیرون کشیدم و نشستم روش،سرم داشت منفجر میشد
_خوابتنمیبره؟!
با صدای ایمان سر بلند کردم و نگاهی بهش انداختم،با صدای گرفته ای گفتم:
_سرم درد میکنه
با تک خنده ای گفت:
_اوه اوه صداشو حسابی سرما خوردیا.
سرفه ای کردم و شقیقه ام رو مالیدم،روبه روم نشست و گفت:
_چت شده حوا!

romangram.com | @romangram_com