#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_673
در ورودی خونه رو باز کردم و وارد شدم،بابا تو پذیرایی نبود،حتما تو اتاقشه و این نشون میده که خیلی ازم عصبانی و ناراحته!ایمان پچ
پچ مانند گفت:
_پس کجاست؟!
اهی کشیدم و گفتم:
_ تو اتاقشه بیابریم.
همونجوری که پشت سرم کشیده میشد گفت:
_چقد دلم برای همه چی تنگ شده بود.
لبخندی زدم و با ذوق گفتم:
_دیگه همه چی تموم شد،الان میتونیم یه نفس راحت بکشیم.
با خنده ای که باعث میشد چال خونه خراب کنش مشخص شه گفت:
_اره.یهو یاد ازاد افتادم،خنده رو لبام ماسید و قلبم تو سینه ام فشرده شد ازادم..!.تقه ای به در اتاق بابا زدم و وارد شدم،پشت به در روی
صندلی چرخ دارش نشسته بود و مشغول مطالعهی کتابی بود.همونجوری که سرش تو کتاب بود:
_برگرد همونجایی که بودی!
بغضی که تو گلوم بود بزرگتر شد،تا خواستم چیزی بگم صدای ایمان مانع از حرف زدنم شد:
_سلام.
بابا با کمی مکث چرخید طرفمون،نگاه بهت زده اش خیره به ایمان بود.کتابیکه دستش بود از دستش ول شد،زمزمه مانند گفت:
_ایمان.....
ایمان با دو قدم خودش رو به بابا رسوند،بابا به سرعت از جاش بلند شد و همدیگه رو به اغوش کشیدن...درسته که بابا شوهرخاله ایمان
بود اما از رابطه اش با ایمان از یه شوهرخاله خیلی بیشتر بود،ایمان از بچگی برادر من بود همه کس من بود اوایل دوستیم با عماد ایمان
با خبر نبود ولی از اونجایی که خیلی پیش هم بودیم لو رفتم،نتونستم نگم نتونستم پنهون کنم و اولین کسی که خبردار شد ایمان بود همه
فکر میکردن حسی که بین منو ایمانه عشقه،عشقی که به ازدواج ختم میشه اما ننیدونستن که ایمان هم خواهرم بود هم برادرم کسی که
کمبود محبت منو جبران میکرد کمبود محبتی که ریشش از سوی پدر و مادرم بود دستمو جلوی دهنم گرفتم و دوان دوان از اتاقم اومدم
بیرون باید تنهاشون میذاشتم،حتما حرفای ناگفته ی زیادی دارن وارد اتاقم شدم و سرگردان پنجره رو باز کردم،باد سردی به داخل اتاقم
romangram.com | @romangram_com