#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_672
نمیشد که انقدر راحت و سریع دارم از دست عماد راحت میشم!با هم از خونه ای که داخلش بودیم خارج شدیم و داخل ماشین سیاه رنگی
نشستیم.اقای مفاخر جلو نشست و منو ایمان عقب.برگشت سمتمونو گفت:
_کجا برسونمتون؟!
نگاه کوتاهی سمت ایمان انداختم و گفتم:
_خونه پدرم!
از شنیدن واژه پدر اونم از زبون من نگاهش یجوری شد هنوز اقای مفاخر داستان زندگی خودش و مادرم رو کامل برام توضیح نداده بود
هنوز قضیه عمه گلنار برام گنگ بود!بعد از طی یه مسافت طولانی و نفس گیر رسیدیم،نمیدونستم باید به بابا چی بگم!صد در صد تا الان
فهمیده بود که بهش دروغ گفتم!ایمان پیاده شد ولی من کمی خودم دو به صندلی جلو نزدیک کردم و گفتم:
_اقای مفاخر؟!
برگشت سمتم و سوالی نگاهم کرد،با من من گفتم:
_من هنوز مشتاقم که ادامه داستان رو بشنوم. کی میتونین برام تعریف کنین؟!
کاغذی سمتم گرفت و گفت:
_هروقت مشتاق بودی زنگ بزن بهم.
تشکری کردم و کاغذ رو گرفتم از ماشین پیاده شدم،ایمان با کنجکاوی گفت:
_چی بهت گفت؟!
همونجوری که میرفتم سمت خونه گفتم:
_بعدا بهت میگم!
شب بود،صد در صد بابا خونه بود. استرس داشتم! زنگ خونه رو فشردم،صدای بابا از پشت ایفون پیچید تو گوشم:
_کیه؟!
با صدایی که انگار از اعماق چاه در میومد گفتم:
_منم!
چند لحظه ای بابا هیچی نگفت،انگار شوکه شده بود!در با صدای تیکی باز شد بغضم رو فرو خوردم و با قدمایی سنگین وارد شدم،ایمان
هم دنبالم کشیده شد*
romangram.com | @romangram_com