#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_671
_مرسی!
اقای مفاخر خطاب بهم گفت:
_بلند شو باید از اینجا بریم.
تا خواستم از جام بلند شم عماد با خشم غرید:
_پدر با تمام احترامی که براتون قائلم ولی باید بگم که حوا هیچ جا نمیاد! من باختم همه چیزمو باختم ولی بذار برای حوا زجرایی که
کشیدم رو تعریف کنم،اون نصف زجرای من زجر نکشیده اونم باید تجربه کنه دردای منو چرا باید فقط من تو عذاب باشم و همه اخر این
بازی برگردن به زندگی؟!من دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم! پس برو پدر بذار به کارم برسم.
*
اقای مفاخر سری به عنوان تاسف برای عماد تکون داد و گفت:
_نمیدونم چیشد که اینجوری شدی عماد! ولی داری اشتباه میکنی بیشتراز این حوا رو عذاب نده!
عماد بدون توجه به اقای مفاخر اومد سمتم تا دستمو بگیره که ایمان اومد جلومو نذاشت قای مفاخر اومد جلوی ایمان و گفت:
_پاشو حوا باید بریم.
نمیدونستم باید برم سمت کدومشون!ایمان رو بهم گفت:
_پاشو برو حوا.
با بغض گفتم:_نه من ایندفعه دیگه نمیخوام تنهات بذارم.
با خشم گفت:
_بهت میگم پاشو حوا.
مصمم گفتم:
_یا باهم میریم یا من هیچ جا نمیرم.
بعد نگاه اشک الود و مصمم رو دوختم به اقای مفاخر.چند نفر وارد اتاق شدن و عماد رو بردن بیرون،اقای مفاخر با لبخندی حفظ شده
گفت:
_حالا پاشین بریم.
ایمان دستمو گرفت و بلندم کرد،باهم دنبال اقای مفاخر از اتاق خارج شدیم مثل اینکه تمامی افراد عماد نیست و نابود شده بودن!باورم
romangram.com | @romangram_com