#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_670

خیلی کم نمیشد،میون صحبتامون یهو ذهنم پر میکشید سمت ازاد،سمت اینکه ازادمن نمیتونه اونکار رو بامن کنه ازاد بی معرفت نیست
ازاد عاشق بود عاشقم بود عاشقش بودم این بازم دسیسه عماده برای اینکه ذهنیتم رو نسبت به ازاد خراب کنه ولی من گولشو
نمیخورم!اون دیگه نمیتونه سدی باشه بین من و ازادم..بهش نشون میدم که قدرت عشق ما از قدرت انتقامش بیشترهاونقدری غرق در هم
بودیم که زمان از دستم در رفته بود،با صدای باز شدن در اتاق اتوماتیک وار سرمون چرخید سمت در،عماد تو قاب در ظاهر شد و با
پوزخندی خیره شد بهمون.با نفرت نگاهش کردم،با دیدن نگا ِه پر نفرتم گفت:
_چیه؟!زورت گرفته که ازادت بهت خیانت کرده؟!
با نگاهی که انگار از همه چی باخبرم گفتم:
_تو فکر کردی من این چرتو پرتاتو باور میکنم؟!با چشمایی گرد شده بهم خیره شد،ولی این تعجبش طولانی نشد و سریع به خودش مسلط شد با خنده ای که مشخص بود عصبیه گفت:
_چرتو پرت من میگم یا تو؟!
از اینکه به هدفم نزدیکتر شده بودم و یجورایی داشت بهم ثابت میشد که ازادم بیگناهه خوشحال بودم،با اعتماد بنفس گفتم:
_این بازیاتو واسه کسی در بیار که نشناستت،من یکی تورو خیلی خوب میشناسم!
با گفتن بهت ثابت میکنم اومد عقب گرد کنه که در اتاق به شدت باز شد،یجوری که عماد به عقب پرت شد و چسبید به دیوار نگاهم کشیده
شد سمت در،با دیدن اقای مفاخر نور امیدی به دلم تابیده شد،اقای مفاخر نگاه کوتاهی به سمتم انداخت و رو به عماد غرید:
_پس گفتی ازاد و حوا فرار کردن نه؟من اینجوری بزرگت کردم عماد؟!مگه نگفتن دست از سر این دختر بردار؟!مگه نگفتم تو بیشترین
انتقام این بازی رو از این دختر گرفتی؟!
پس چرا انقد پا پیچش میشی؟!
عماد با بهت به پدرش خیره شد،انگار توقع نداشت که پدرش طرف من باشه! اقای مفاخر حرکت کرد سمتم و با شرمندگی گفت:
_من بهت قول داده بودم که ازت محافظت کنم اما به قولم عمل نکردم حوا واقعا شرمندم...
لبخندی زدم و گفتم:
_تقصیر شما نبود تقصیر خودم بود!
سری تکون داد و رو به ایمان که نظاره گر بود گفت:
_شما خوبی؟!
ایمان اخم ظریفی کرد و خشک گفت:

romangram.com | @romangram_com