#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_669
رو تختی که داخل اتاق بود نشستیم نفس عمیقی کشید و گفت:
_نسترن چطوره؟
با لبخند کوتاهی گفتم:
_همخودش هم ارمیا خوبن.
لب تر کرد،انگار برای زدن حرفی تردید داشت بعداز چند لحظه با مکث پرسید:
_ازدواج که نکرده؟!
لبخندی رو لبام شکل گرفت،با همکن لبخندم گفتم:
_مگه میشه تورو فراموش کنه و بره سمت مرد دیگه!؟اونم مثل من به زنده بودنت ایمان داشت.
به وضوح نفس راحتی که کشید برام ملموس بود با نگرانی گفت:
_ازاد کجاست؟! دیدمش که پیش عماده.
سرمو انداختم پایین و بزور بغضم رو فرو خوردم با صدای ارومی زمزمه کردم:
_خودمم نمیدونم اینجا چخبره!
●ازنگاه ازاد●
با حس تابش شدید نور خورشید به صورتم چرخی زدم و سرمو زیر بالش فرو بردم،اما مثل اینکه خوابم پریده بود و دیگه خوابم
نمیبرد!لعنتی ای زیرلب گفتم و نشستم رو تخت،گنگ نگاهی به اطرافم انداختم،تو خونه خودم بودم من اینجا چیکار میکنم! وای حوا....با
هول از تخت اومدم پایین و از اتاق خارج شدم،حوا کجاست؟!یعنی همه اون اتفاقات خواب بود یا الان من خوابم!گیج شده بودم! وارد
اشپرخونه شدم و چندمشت اب پاشیدم به صورتم نه مثل اینکه بیدار بودم! با استرس حرکت کردم سمت اتاق خواب،کی منو اورده خونه؟
بعد اینکه عماد حوا رو برد اون دو دختر سعی کردن منو به وجد بیارن اما من بیهوششون کردم فقط بعدشم سایه ای وارد اتاق شد و
ضربه ای محکم به سرم زد! همین... یعنی الان حوا تنها تو چنگ عما ِد لعنتیه!تلفن خونه رو برداشتم و به افرادم زنگ زدم،باید میفهمیدم
عماد هنوز تو اون خونه اس یا نه! اما برنمیداشتن لعنتیا لعنتیا لباسم رو با سریع ترین حالت ممکن عوض کردم و سوئیچ ماشینم رو
برداشتم و از خونه خارج شدم
*
●ازنگاه حوا●یکی ایمان میگفت یکی من میگفتم،از هردری صحبت میکردیم،میخواستیم عقده این چند سال دوری رو در بیاریم ولی تو این فرصت
romangram.com | @romangram_com