#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_668
برداشتم،خیلی سردرگم بودم،نمیدونستم باید چیکار کنم از کجا شروع کنم به کجا باید ختم بشم!
_ح......حوا......
با بهت سرجام خشک شدم این صدای ایمان بود؟! جرات برگشتن به عقب رو نداشتم! دست و پام شروع کرد به لرزیدن،گرمای تن کسی
رو پشت سرم حس میکردم اما فکر میکردم تو رویام! مثل گذشته!اما این رویا از هر رویای دیگه ای انگار واقعی تر بود!ملموس تر بود!
ناخنام رو کف دستم فرو کردم تا از واقعی بودن این رویا مطمئن بشم! اما مثل اینکه واقعا خواب نبودم! با ترس و لرز به عقب
برگشتم....خدای من...خودش بود!با ناباوری به ایمانی که جلوم قرار گرفته بود خیره شدم این اشکای لعنتی نمیذاشتن درست ببینمش
دستاش باز شد نفهمیدم چیشد اما وقتی به خودم اومدم که تو اغوشش فرو رفته بودم با صدای پر بغض و مردانه ای زیرگوشم گفت:
_حوا کوچولوی من
خواهرکوچولوی من.
میون بغضم خندیدم...نه....مثل اینکه واقعا بیدار بودم!
*
محکم منو تو بغلش فشار میداد،از زور هق هق نفسم بالا نمیومد بعداز چند لحظه سرمو از سینه اش جدا کرد و گفت:
_حوا..
باورم نمیشه که دیدمت.میون گریه خندیدم و دست بردم سمت صورتش،نم اشک زیرچشماشو با دستام خشک کردم و با صدای مرتعشی
گفتم:
_منم همینطور..
وای ایمان خاله اگه بفهمه که تنها پسرش زندس فکر کنم بال در بیاره اروم خندید و چیزی نگفت.نگاهی به اطراف انداختم،ایمان با
کنجکاوی گفت:
_تو چجوری اومدی اینجا؟! ازاد کجاست؟!
با شنیدن اسم ازاد دوباره چشمه اشکام جوشید با دیدن اشکام با نگرانی گفت:
_چیشده عزیزم؟!
با بغض زمزمه کردم:
_هیچی! بیا برام تعریف کن این چند سال چطوری گذشت.لبخند غمگینی زد و اهی از ته دل کشید چنان پر سوز اه کشید که قلبم تو سینه ام فشرده شد دستمو کشید سمت اتاقی و باهم وارد شدیم ،
romangram.com | @romangram_com