#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_667

_من مهم نیست کی ام اما تو عروسک خیمه شب بازیه منی!
گرم بود! اشکم گرم بود دستم رو گرفتم جلوی دهنم تا بیشتراز این صدای گریه ام بلند نشه و باعث خورد شدنم نشه! با پیروزی خندید و
گفت:
_گریه کن!زودباش!هق بزن التماسم کن!دختر بدبخت!چرا به من اعتماد کردی؟!
زانوهام داشت شل میشد انگار حرف زدنم رو فراموش کرده بودم قبل از اینکه سقوط کنم با گرفتن کمرم ثابت نگهم داشت چونه ام رو
میون دستاش گرفت این ازاد من نیست این یکی دیگست! این اونی نیست که من میپرستیدمش!تو نگاهش هیچی نبود!هیچی ! حتی نفرت!
صدای پرخنده عماد از پشت سرم شنیده شد اروم برم گردوند سمت عماد و گفت:
_بخاطر من کوبیدی تو صورتش؟!
بعد خودش و عماد زدن زیر خنده حس میکردم هیچی نمیشنوم! انگار کر شده بودم نگاهم افتاد سمت یکی از دخترا ، داشت انگار بهوش
میومد کش و قوسی به خودش داد؛انگار تو این عالم نبود چون با صدای مستی گفت:
_انقدر دروغ نگین به این بدبخت!
تا اومدم حرفشو تجزیع تحلیل کنم ضربه ای محکم از پشت سر کوبیده شد به گردنم و دنیا جلوی چشمام تار شد
*اروم لای پلکام رو باز کردم،چند بار پلک زدم تا دیدم بهتر شه گردنم رو چرخوندم و نگاهی به اطرافم انداختم،تو نور کمرنگی داخل
اتاق پخش بود،بیشتر شبیه انباری بود تا اتاق. اروم نشستم سرجام و گنگ نگاهی به خودم و جایی که توش قرار داشتم انداختم سرم بشدت
درد میکرد،دستی به سرم کشیدم،کم کم مغزم شروع به فعالیت کرد...سارا...عماد...بچه...سیلی ای که تو گوش عماد زدم اون دخترا
ازاد
ازاد
ازاد
بازم ازاد...
چشمام از اشکی که توش جمع شده بود شروع کرد به سوختن ، نه من مطمئنم که اون ازاد من نبود اون بازم دسیسه عماد بود من به
ازادم و عشق بینمون ایمان دارم،ازاد مردزندگیه منه ولی حتی اگه دروغ هم باشه این دروغ برام عذاب اوره! از جام بلند شدم،سرم گیج
میرفت اما بی توجه به سرگیجه ام از جام بلند شدم و حرکت کردم سمت تنها دری که تو اتاق وجود داشت دستم دستگیره رو لمس
کرد،برخلاف انتظارم در قفل نبود! ارومدستگیره رو کشیدم و از اتاق خارج شدم،یجای دیگه بودم خونه قبلی نبود. قدمی به سمت جلو

romangram.com | @romangram_com